انجمن مرده ها | dead forum ()
اولین پادشاه ایران زمین nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦
  دیاکو:ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد.
 اولین پادشاه ایران زمین
دیاکو بنیانگذار دمکراسی و ایران

دولت ماد یکی از سه تیره آریایی ( ماد، پارس و پارت ) فلات ایران است در سال ۱۳۳۲ پیش از تاریخ خورشیدی بود . مردم ایران او را به پادشاهی برگزیدند. شاهنشاه دیاکو همدان ( هگمتانه‌ ) را به پایتختی خود برگزید و در آن بر روی تپه‌ای، هفت دژ تو در تو ساخت و هر یک را به رنگ ویژه‌ای در آورد.دیاکو ۵۳ سال بر ایران فرمانروایی کرد او توانست اتحادی تاریخی بین تیره های مختلف نژاد آریایی ایجاد نماید .
دیاکو ابتدا توانست 7 طایفه قوم ماد را با هم متحد کند ، وی سپس به عنوان رهبر و قاضی آن 7 طایفه انتخاب شد که این مساله در سال 701 قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاد. پس از 7 سال رهبری در بین این 7 طایفه، وی از طرف مادها ، پارسها و پارتها به عنوان پادشاه ایران انتخاب شد و تا سال 656 قبل از میلاد مسیح حکومت کرد. ماجراهای به قدرت رسیدن دیاکو در کتاب تاریخ هرودوت آمده است. دیاکو پسر کیاکسار (کسی که می‌تواند خوب نشانه‌گیری کند) و کیاکسار نام پدرش دیاکو را بر فرزند گذاشته بود .
فرهاد پسر دیاکو و دومین پادشاه ایران بود و بین سالهای 665 قبل از میلاد تا 633 قبل از میلاد حکومت کرد. مانند پدرش ، فرهاد هم جنگ بر علیه آشوریان را آغاز کرد اما متاسفانه شکست خورد ، به دست آشور بنی پال افتاد و به دست او کشته شد. جانشین فرهاد ، کیاکسار نام داشت او ارتش ماد را تجدید سازمان و نوسازی کرد و با نَبوپَلَّسَر شاه بابل متحد شد. برای استوارسازی این اتحاد، دختر کیاکسار به نام امتیس به همسری پسر نبوپلسر یعنی بخت‌النصر دوم درآمد. امتیس از زندگی در جلگه میان‌رودان دلگیر شد و برای کوه‌های بلند همدان و ایران دلتنگی بسیار کرد. از این رو بُخت‌النصر دوم به عنوان هدیه برای همسرش دستور ساختن باغ‌های معلق بابل را داد تا بلندای دیوارهای آن برای امتیس حکم کوهساران را داشته باشد.
کیاکسار در جوانی، شکست پدرش، فرهاد را در برابر آشوری ها دیده بود و از آن درس عبرتی آموخته بود. او فهمید که برای مقابله در برابر آشوریان، می بایست نیروی نظامی مجهزی تشکیل دهد. زیرا سربازانی که رؤسای زمین دار جمع آوری می کنند، هرگز از عهده ی سپاه منظم بر نمی آیند. از این رو، بر آن شد که سپاهی رزمی، مانند آشور، بنا کند. این نیرو، مجهز به تیر و کمان و شمشیر و سواره نظام ماهر بود.
کیاکسار با این نیروی نظامی، به سوی نینوا حرکت کرده، آن شهر را محاصره کرد. اما پس از مدتی، به او خبر رسید که سکاها، به ایران هجوم آورده اند. او دست از محاصره برداشت و به مقابله با آنان شتافت. کیاکسار ، در شمال دریاچه ی ارومیه، نبردی سخت با آنان کرد و از آنان شکست خورد. سکاها، 28 سال بر سرزمین ماد تسلط یافتند و کیاکسار، در این مدت، مطیع آنان بود. سکاها، شهر سقز را بنا کردند و آن شهر را پایتخت خود قرار دادند.
با گذشت زمان ، کیاکسار ، تصمیم به بیرون راندن سکاها گرفت. او، فرمانده ی سکاها و سردارانش را به یک میهمانی دعوت کرد و همه ی آنان را یکجا مسموم کرد. سپس، لشکریان سکاها را از سرزمین ایران بیرون راند.
چون از این جهت، آسودگی خاطر فراهم شد، کیاکسار برای بار دوم، تصمیم به نابودی آشوریان گرفت. او و نبوپلسر توانستند با همیاری، امپراتوری آشور را درهم‌شکسته و پایتخت آن یعنی شهر نینوا را در ۶۱۲ پ.م فتح کنند. ساراگوس، چون در برابر ایرانیان و آشوریان، تاب مقاومت نیاورد، خود و خانواده اش را در آتش، سوزاند. سپس، شهر نینوا، با خاک یکسان شد و دنیا از جنایات دولت ستمگر آشور، رهایی یافت.
پس از این پیروزی ، ایرانیها میان رودان ( بین النهرین) ، ارمنستان و بخشهایی از آسیای صغیر و بخش شرقی رود قزل ایرماق را نیز ضمیمه امپراطوری خود کردند. در این شرایط رود قزل ایرماق به عنوان مرز بین امپراطوری قدرتمند ایران و سرزمین لیدیه شد. جنگ معروف بین ایرانی ها و لیدی ها که با نام جنگ قزل ایرماق معروف است ، در 28 ماه می 585 قبل از میلاد مسیح ، به دلیل کسوف ناگهانی پایان یافت.
کیاکسار پس از این که جنگ با پیروزی پسرش ، آستیاگ به پایان رسید از دنیا رفت. آستیاگ مرزهای ایران را تا اروپا گسترش داد او پدربزرگ مادری کوروش هخامنشی بود
.

منبع:اینترنت
  nazarat()
میرزاده ی عشقی nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦

(سید محمدرضا کردستانی)

ملقب به :میرزاده عشقی

میرزاده عشقی.jpg
تولد ۱۲۷۳
دوازدهم ۱۲ جمادی‌الثانی ۱۳۱۲ (قمری)
۱۸۹۴
همدان
مرگ ۱۲ تیر ۱۳۰۳
تهران
نام دیگر سید محمدرضا کردستانی
زمینه فعالیت شاعر دوران مشروطیت ، روزنامه‌نگار و نویسنده
ملیت پرچم ایران ایران
والدین حاج سید ابوالقاسم کردستانی

محمدرضا کردستانی (میرزاده عشقی) (زادهٔ ۱۲۷۳ خورشیدی در همدان- درگذشتهٔ ۱۲ تیر ۱۳۰۳ خورشیدی در تهران) شاعر دوران مشروطیت ، روزنامه‌نگار و نویسنده ایرانی و مدیر نشریه قرن بیستم بود.

زندگی

میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند «حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ دوازدهم جمادی‌الآخر سال ۱۳۱۲ هجری قمری مطابق ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی و سال ۱۸۹۴ میلادی زاده شد.

سالهای کودکی را در مکاتب محلی واز سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاه‌های «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.

دوره تحصیلی وی تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، در آغاز سن ۱۵ سالگی به اصفهان رفت، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد، بیش از سه ماه نگذشت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعدش به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد ولی عشقی از تهران به رشت و بندر انزلی رهسپار واز آنجا به مرکز باز آمد.

هنگامی که در همدان بسر می‌برد اوائل جنگ جهانی اول ۱۹۱۴-۱۹۱۸ میلادی به عبارت دیگر دوره کشمکش سیاست متفقین و دول متحده بود. عشقی به هواخواهی از عثمانی‌ها پرداخت و زمانی که چند هزار تن مهاجر ایرانی در عبور از غرب ایران به سوی استانبول می‌رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت.

عشقی چند سالی در استانبول بود، در شعبه علوم اجتماعی و فلسفه دارالفنون باب عالی جزء مستمعین آزاد حضور می‌یافت، پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانیها به بیجار و کردستان رفته بود.


«اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را عشقی در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات اواز ویرانه‌های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بوده‌است.

در سال ۱۳۳۳ ه. ق. «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال ۱۳۳۶ ه. ق. پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود.

عشقی از استانبول به همدان رفت و باز به تهران شتافت. او چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه «کفن سیاه» را در باب روزگار زنان و حجاب آنان با مسمط نوشت. در واقع این اثر با ثمرش، تاریخچه‌ی تز انقلاب مشروطیت و دوره‌ای که شاعر می‌زیست می‌باشد. [۱]

عشقی گاه گاهی در روزنامه‌ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می‌ساخت که بیشتر جنبهٔ وطنی واجتماعی داشت، چندی هم شخصا روزنامه «قرن بیستم» را باقطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می‌کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن بیش از ۱۷ شماره انتشار نیافت.

در آخرین کابینه حسن پیرنیا، مشیرالدوله از طرف وزارت کشور به ریاست شهرداری اصفهان انتخاب گردید ولی نپذیرفت.

در آغاز زمزمه جمهوریت، عشقی دوباره روزنامه «قرن بیستم» را باقطع کوچک در هشت صفحه منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت وبر اثر مخالفت، روزنامه اش باز داشت شد و خود شاعر نیز به دست دو نفر در بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ خورشیدی در خانه مسکونیش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار کوچه قطب الدوله هدف گلوله قرار گرفت.

میرزاده عشقی پیش از آغاز مبارزاتش به همراه رضاخان به همراه عده‌ای دیگر، جهت کمک به عثمانیان در جنگ جهانی اول به آنجا سفر کردند. دیدن ویرانه‌های طاق کسری در مدائن باعث نوشته شدن اپرای رستاخیز شهریاران ایران شد.

عشقی پس از بازگشت در صف مخالفان جدی سردار سپه درآمد. شاید شعرهای عشقی به علت عمر کوتاه شاعریش هیچ گاه مجال پخته شدن پیدا نکردند اما صراحت لهجه، نکته‌بینی و تحلیل بسیار فنی او در مورد تحولات سیاسی و اجتماعی دوره خودش بسیار مشهوداست. به عقیده ی بسیاری از مورخین، عشقی از مهم‌ترین روشنفکران مولود روشنگری پس از مشروطه بود.


عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. او در روز ۱۲ تیرماه ۱۳۰۳ خورشیدی، در تهران هدف گلولهٔ افراد ناشناس قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.

وی به خاطر مخالفت با سردار سپه و جمهوری پیشنهادی او به دست عوامل او کشته شد. (needs citation, where is your evidence)


مزار او در ابن بابویه و در گوشه‌ای متروک (در نزدیکی مزار نصرت الدوله فیروز) قرار دارد.


از اشعار معروف عشقی می‌توان از نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز نام برد.

شعر باید رید، یکی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است.

بعد ازین بر وطن و بوم و برش باید رید!   بچنین مجلس و بر کرّ و فرش باید رید!

 تجربه روزنامه نگاری

به گفتهٔ عشقی روزنامه «قرن بیستم» در زمان انتشارش تنها دو مشترک داشت.

«روزنامه قرن بیستم» که شماره‌های آن طی سه سال و اندی به زحمت از بیست گذشت، بسیار نامنظم انتشار می‌یافت، خواننده چندانی نداشت و شهرتی را اگر فرض کنیم شهرتی به دست آورد، مدیون نام خود عشقی بود.

با در گرفتن جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ میلادی ۱۲۹۳ شمسی زمانی که بیست سال داشت، در همدان روزنامه‌ای با نام «نامهٔ عشقی» را به راه انداخت. شماره‌های اول وسوم این روزنامه به تاریخ‌های ۱۸ ذیقعده ۱۳۳۳ ه. ق. و۲۷ محرم ۱۳۳۴ ه. ق. ۱۲۹۳ شمسی خبر می‌دهد.

 منبع :اینترنت

 

  nazarat()
اصل و نسب اعراب/تایپ شده از کتاب//////////////////////////////////////////////// nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦

مسلمن در طول مدتی که این مطلب در این صفحه گذارده شده طبق معمول، دروغ ها و سرهم بندی های فراوانی را پشت سر این صفحه به راه انداخته است و لابد بهانه ای دست خیلی ها داده برای خالی کردن عقده ها و کینه ها و نفرت های تباری و غیره که این در جامعه ی جهان سوم طبیعی ست و این مطلب هم چیزی آشکار است و سالها در همه ی متون و منابع آمده.

------------------

منبع مطلب:تایپ شده از کتاب تاریخ ده هزار ساله ی ایران-صفحه ی 183-جلد دوم-تالیف دکتر عبدالکریم رضایی/

بخش :اصل و نسب اعراب

 بنا به گفته ی همه ی مورخان،اقوام گوناگون عرب نسب به سام پسر نوح پیغمبر می رسانند.نوح از جمله پیامبران سه گانه ای است که نام آنها در قرآن مجید ذکر شده است.بنا بر روایات تاریخ نگاران،پدر وی کمل بن منو شلخ بن ادریس و مادرش بقینوس نام داشتند.نوح یکصدو بیست و شش سال پس از درگذشت حضرت آدم پای به عرصه ی وجود گذاشت.نوح به اختلاف روایات،در هنگام بعثت به پیغمبری پنجاه سال،صدوپنجاه،دویست و پنجاه،سیصدو پنجاه سال سن داشته است.قرآن مجید درون دعوت وی را نهصدو پنجاه سال ذکر کرده است.سام پسر نوح نیای بزرگ اقوام و طوایف مختلف عرب،یکی از چهار فرزند پدر،و مادرش عموریه دختر برافیل بن ادریس پیامبر بود.

سام هفت پسر داشت،ارفخشد،ارم،ابفر،الاسور،عالم،--- و نورد؛و قبایل و طوایف گوناگون عرب از بازماندگان فرزندان آنان بودند.ارفخشد پسری به نام صالح داشت که از او سه فرزند بنام هود،قحطان و الام به وجود آمدند.از هور پسری پدید شد که فالغ نام داشت و نیای ابراهیم خلیل الله بود.قوم نزار و مضر و اجداد حضرت محمد از بازماندگان فالغ و ملوک حمیر و تبعان یمن از اعقاب قحطان بن صالح بودند-وجه تسمیه ی قحطان پسر دوم صالح آنست که در زمان وی قحط و غلای شدیدی پدیدار گردید-قحطان همسری از قوم عاد برگزید.این زن از او فرزندان بسیار آورد که از آن جمله یعرب –جرهم و حمیر بودند.یعرب فرزندی بنام یشخب داشت که سبا از وی به وجود آمد.ملوک و حمیر و تبعان از فرزندان سبا بودند.قحطان نخستین کسی است که به زبان عربی فصیح سخن گفت.قحطان و فرزندانش در یمن سکونت گزیدند،و به همین جهت مردم یمن از بازماندگان ایشان شناخته شده اند و آنان را قحطانی می گویند.

ارم پسر دوم سام هفت فرزند داشت:عاد،ثمود،صحار،حاسم،وبار،طسم و جدیس.در تاریخ عرب بازماندگان ارم به عرب العاربه معروف شده اندو روز به روز بر شماره ی آنان افزوده گشته است.آنان مردمی بلند بالا و قوی هیکل بوده اند.

پیش ازآنکه قحطانیان به یمن عزیمت کنند،قوم عاد بدانجا رفته بودند.هنگامی که آل قحطال بر یمن تسلط یافت،طایفه ی عاد را از آنجا بیرون راند.پس از مهاجرت عاد و فرزندان وی به یمن،ثمود پسر ارم با کسان خویش از بابل به حجر واقع در میان شام و حجاز رفت،صحار در تهامه سکونت گزید،حاسم باتفاق فرزندان خود راه حجاز را در گرفت،طسم به حدود عمان و بحرین روی آورد و جدیدس در یمامه-در نزدیکی عمان-استقرار یافت.نظر به اینکه قوم طسم و جدیس به یک زبان سخن می گفتند،آنها را عرب العربا نام نهادند.

وبار کوچکترین فرزند ارم،در محلی سرسبز و خرم در نزدیکی صنعا مئوا گزید که به مناسبت نام وی،وبار نامیده شد.بازماندگان قوم وبار به نسناس شهرت یافته اند.می گویند این قوم فقط دارای نیمی از تنه بودند،با سرعت هر چه تمام تر می دویدند،زبان عربی را با روانی و بلاغت تکلم می کردند،ولی از عقل و خرد بهره ای نداشتند.پسر سوم سام ((البقر))نام داشت.او دارالی دو فرزند به نامهای شام و روم بود و نقاطی که آن دو بدانجا عزیمت کردند به اعتبار نام آنها به  شام و روم معروف شد.از عاد پسر ارم دو پسر به وجود آمدند:--- و هیطل.نخستین پسرنام خود را بر ((---))نهاد و هیاطله که در ززمان ساسانیان به ایران هجوم آوردند،از فزندان هیطل بودند.

یکی دیگر از پسران سام،اسور نامیده می شد.(کلمه ای که در اینجا به معنی دیگری ست و مطمئنن ایجاد تبلیغ شایعه و خرافه ی ذهنی میکند.-خط تیره-توضیح آن در بند و فصل های بعدی این قسمت ) اهواز  پسر اسور بود.او نام خود را به محل اقامت خویش داد.سرزمینی که ما امروز آن را خوزستان می خوانیم،به مناسبت نام دومین فرزند اسور،اهواز خوانده شد.

نورد پسر سام دو پسر به نام آذربان و ارمیان داشت و مردم آذربایگان(آذربایجان)-در اینجا البته سخنی از این قوم مفت خور با آن لهجه مسخره شان نیست-و --- از بازماندگان آنها هستند.آخرین فرزند سام،--- خوانده می شد و سرزمین --- به نام وی شهرت یافت.عدنانی های عرب از اولاد عمروبنعدی از پسران و نواده های سام هستند.

  nazarat()
سوسن(خاننده) nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦

 سوسن در ۶١ سالگی درگذشت.

  

 سوسن متولد شهر قصر شیرین درکرمانشاه بود و در همون جا بیمارستانی به اسم سوسن ساخته که پیش ازباز شدن انقلاب می شه و هیچوقت ( گویا) استفاده نمی شه. سوسن در طول زندگیش به خیلی ها کمک کرد – گفته می شه که خرج چند دانشجو و کودک بی سرپرست رو در ایران می داده و هر وقت به نیازمندی بر می خورده بهش کمک می کرده.

 
 
در مصاحبه ای که خانم سوسن سالها قبل با بی بی سی داشت ( با مهتاب )، گفت که اسم اصلیش مهناز بوده ولی در شناسنامه بعدی اسمش رو به گل اندام تغییر می ده. در سن ۵ سالگی پدر و مادرش رو از دست می ده و از اون به بعد به تهران میاد تا و در خانه عمه اش زندگی می کنه و از سن ۱۲ سالگی خوانندگی رو شروع می کنه.
 
 
مصاحبه با سوسن سوسن: " من تو تهران پیش عمه ام و بچه هاش زندگی می کردم و از اینکه شوهر عمه ام بین منو بچه هاش استثنأ قائل می شد، من خیلی ناراحت بودم و می رفتم خونه همسایه با بچه هاش بازی می کردم.همسایمون یک خانمی بود که تو یک کاباره ای می رقصید و می خوند، دائمأ آهنگهای روز رو می خوند ومنم باهاش زمزمه می کردم.
یکی از اولین آهنگهائی که خوندم و یاد گرفتم این بود: من جام دست این و آنم جوانی شد بلای جانم در این جهان یاری ندارم من با کسی کاری ندارم. یکروز این خانم منو برد به اون کاباره که اسمش سوسن بود، یک زیر زمینی بود تو لاله زار. خانمه منو چند بار برد اونجا و بعدش دید که صدام خوبه بهم گفت بیا اینجا بخون. آقای شیرخدائی یادش بخیر اسممو اونجا گذاشت سوسن. در حالی که اسم اصلی من مهناز بود و تو شناسنامه جدیدم هم اسممو گذاشتم گل اندام.
 
خلاصه اینقدر کوچیک بودم که قدم به میکروفن نمی رسید. یه پله می گذاشتن زیر پام که برم بالاش بخونم . مردم خیلی صدای منو دوست داشتن و تشویقم می کردن. منم امر بهم مشتبه شد و گفتم می خوام خواننده بشم. در اثر کار تو"کاباره سوسن" مورد غضب خانواده بودم . پسر عموهام یک شب آمدن کلوپ و گفتن "سرتو می بریم " کار به کلانتری کشید(کلانتری ۹). و رئیس کلاتنری گفت که مسئله ای نیست این دختر دیگه جزو خانواده شما نیست. بعد از اون کاباره هم تو رادیو نیروی هوائی کار کردم و از اونجا مشهور شدم." گویا اولین همسر سوسن همان رئیس کلانتری بود. خانم سوسن پیش از سالهای تنهائی در لس آنجلس دو بار ازدواج کرده ولی بعلت مخالفت همسران با کار خوانندگی، از آنها جدا شد.
 
یکی از شاعران معاصر هم برای سوسن شعری سروده به نام " این سوسن است که می خواند" سوسن:" من یادمه که هر جا می رفتم آهنگم رو می شنیدم حتی توی داهات. آهنگهای " سفر" و " نمیشه" حدود دو میلیون نسخه فروش کرد. و این صفحه ها زندگی منو عوض کرد." رفتی تو با بار سفر از خونه ما خاموش و سرد بی تو شد این کاشونه ما رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل جای تو شد غم همدم وهمخونه ما هرجا می رم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه هر چند که این سفر کوتاه اما دلم رضا نمیشه . تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش که دل امیدوارم به خیال او نشسته . . . . . . فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیائی نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدائی بعد از انقلاب خانم سوسن حدود ۲۰ سال پیش به آمریکا مهاجرت کرد.
 
به گفته دوستانش در این سالها بسیار تنها بود و حتی همسری هم نداشت. حدود سه ماه پیش به زمین می خوره و دست راستش می شکنه ولی برای درمان این شکستگی کاری انجام نمی ده و در نتیجه دردهای شدیدی رو در بازوی خود حس می کنه و با رو آودرن به مشروب زیاد و مسکنهای قوی سعی می کنه که درد رو آروم کنه. گفته می شه که این زیاده روی باعث ضعف بدنی خانم سوسن می شه.تا اینکه حدود یک ماه پیش تصمیم می گیرند که دست ایشون رو در بیمارستان مترو در لس آنجلس عمل کنن. آخرین عمل عمل طولانی بوده و حدود ۸ ساعت طول می کشه. حال خانم سوسن هم بعد از عمل خوب بنظر می آمده ولی گویا بخاطر افراط در الکل بدنشون واکنش نشون میده که در نتیجه اش سه روزپیش قلب ایشون می ایسته ولی دکترها با دادن شوک الکتریکی دوباره ایشون رو به زندگی بر می گردونن. آقای مهدی ذکائی سردبیر مجله جوانان درلس آنجلس از روزهای آخر زندگی سوسن می گه: "بعد از سکته سه روزی هم حال سوسن خوب بود. من خودم دیروز صبح ( ۳ ماه مه ۱۴اردیبهشت) باهاش تلفنی صحبت کردم .
 
ولی بعد از ظهر ساعت دو و پانزده دقیقه قلبش می ایسته و دکترها هم کاری نمی تونن انجام بدن و در بیمارستان فوت می کنه." زندگی در گاراژ سوسن در سالهای آخر با تندگستی در لس آنجلس زندگی می کرده. مهدی ذکائی : "تأسف آوره که به شما بگم که سوسن در این شش ماه گذشته بهمراه اسبابش در گاراژ خانه یکی از دوستانش در لس آنجلس زندگی می کرد ولی دراین یک ماه آخر دوستانش آپارتمان کوچکی رو براش فراهم کرده بودن و سوسن تازه به اونجا اسباب کشی کرده بود." در این سالهای آخر سوسن در کاباره رستورانهای ایرانی گهگاهی برنامه اجرا می کرد. ولی اخیرأ شرکت ترانه به سوسن پیشنهاد داده بود که مجانأ آهنگهای جدیدی رو براش ضبط کنن ولی عمرش کفاف نداد. روز یکشنبه که برابر با روز مادر هستش قراره که سوسن رو در لس آنجلس به خاک بسپارن، مراسمی برگزار خواهد شد که شما رو ازش باخبر خواهیم کرد 
  
 
این قسمت از ویکی پدیا:

دوران کودکی

سوسن با نام شناسنامه‌ای گل‌اندام طاهرخانی[۱] (زادهٔ ۱۳۱۹ [۲] در شهر قصر شیرین چشم به جهان گشود، نام پدرش ابراهیم و نام مادرش بلقیس بود. بعد از از دست دادن پدرش در یک حادثه تصادف که خودش هم مجروح گشت به اتفاق مادرش به تهران آمد. آنان در کاروانسرایی در بازار شهر ری زندگی می‌کردند و مادرش بعلت بیماری وبا با زندگی وداع گفت. سوسن نزد زنی تنها که به او عمه می‌گفت در همسایگی آنان زنی بود که در کافه‌ها می‌خواند و بعضی وقتها سوسن را با خود به کافه می‌برد و کم کم او هم با شبی دو تومان شروع به کار کرد..

ورود به عرصه خوانندگی

سوسن کم کم پا به عرصه خوانندگی و تقلید ترانه‌های دلکش و قمرالملوک وزیری و ملوک ضرابی پرداخت و با نام ویکتور در یک کافه با شبی پانزده تومان مشغول به کار شد و پس از چندی رشید مردای آهنگساز کوچه بازار با او آشنا شد و او را به کافه دیگری برد و نام هنری سوسن را برای او انتخاب کرد. نا گفته نماند که چون سوسن سواد خواندن و نوشتن نداشت به کمک رشید مردای و یار محمد تهرانی ترانه‌ها را حفظ می‌کرد. پس از سال‌ها توسط جمیله رقصنده هنرمند به کافه‌های مجلل تر پایش باز شد و تا آنجا پیش رفت که توانست در شکوفه نو یکی از کاباره‌های مهم آن زمان تهران، جایی برای خود باز کند. آقا رضا سهیلای معروف که دارای چند کافه در لاله‌زار بود از او خواستگاری کرد ولی او جواب رد داد. با گذشت زمان پایش به رادیو باز شد و سپس به مهمانی‌های بزرگان دعوت شد و همچنین توسط زنده یاد پوران وارد دربار شد و سوسن به خاطر قدردانی از جمیله باعث شد که جمیله هم بتواند به دربار رفت و آمد نماید. در بیشترین مهمانی‌های تاج الملوک مادر محمدرضا شاه پهلوی او به اتفاق ملوک ضرابی دعوت می‌شد. در یک مهمانی فرح پهلوی همسر شاه گردنبندی را از گردن خود باز کرد و برای قدردانی به گردن سوسن انداخت. نا گفته نماند که هدایایی از مادر شاه هم گرفته بود که ارزش مادی زیادی داشت ولی در موقع فرار از ایران قاچاقچیان در ترکیه مقداری از آن را ربودند.

پس از انقلاب ۱۳۵۷

اردیبهشت ۱۳۸۳ بدین ترتیب سوسن مجبور شد پس از اقامت مدتی در محله گیشا و پس از آن به علت گرانی جا نزدیک به چهارراه سیروس با محمد تهرانی رقاص و خواننده مهمانی‌های خصوصی که کارهای تئاتر روحوضی‌های قدیم را اجرا می‌کرد هم خانه شود و پس از دستگیری در دو مهمانی و تحمل دو مرتبه ۷۴ ضربه شلاق، تعهد داد که دیگر خوانندگی نکند. پس از چند ماه به کمک شخصی از طریق کوه به ترکیه و سپس لندن و بعد به آمریکا مهاجرت کرد و در روز ۱۴ اردیبهشت بر اثر ناراحتی تنفسی چشم از جهان فرو بست.

معروف‌ترین ترانه سوسن، «دوست دارم می‌دونی» است که آهنگ آن از فتح‌الله ریاحی و شعر آن از سعید دبیری است. ترانه‌هایی از او در چند فیلم پیش از انقلاب به‌کار رفته‌است، از جمله: قیصر، حسن کچل

 

صدای «سوسن» را در به یاد ماندنی‌ترین ترانه‌هایش بشنوید!

«مخروبه»
بسان مرغکی آواره، ای غم
به دشت سینۀ من پر گشودی
به سقف کلبۀ ویرانۀ دل
گرفتی آشیان آنجا غنودی

 

* * *

نمی‌دونی آخه مُردم
که چقدر زخم زبونم می‌زنند
تو که نیستی که ببینی
که چه آتیشی به جونم می‌زنند

 

* * *

«نمیشه»
دل از عشقش دگر کندم
رفتم بار سفر بندم
ولی دیدم بازم مثل همیشه
نمیشه، نمیشه، چکنم این دلم راضی نمیشه

* * *

«سفر»
تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش
که دل امیدوارم به خیال او نشسته
فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی
نکنه یه وخت بمیره دلم از غم جدایی



* * *

«دوستت دارم»
این بازی زمونه‌اس؛ آخه منم جوونم
همه میگن: دیوونه‌اس؛ اینو خودم می‌دونم
همه می‌دونن که عاشقی کار دله
گناه من نیس، تقصیر دله

 

* * *

صدای سوسن در فیلمها:

صدای «سوسن»، رقص «شهرزاد» در فیلم «قیصر» ساختۀ «مسعود کیمیایی»

حضور و صدای «سوسن» در فیلم «دنیای پر امید»

حضور و صدای «سوسن» در فیلم «پنجره»، ساختۀ «جلال مقدم»

صدای «سوسن» در صحنه‌ای از فیلم «حسن کچل» ساختۀ «علی حاتمی»

حضور و صدای «سوسن» در «کاف شو»، ساختۀ «پرویز صیاد»

 

از به یادماندنی‌ترین خوانده‌های «سوسن»

 

* * *

و «سوسن» دیگر نمی‌خواند

لینک‌های مرتبط با مطلب در این سایت:

این سوسن است که می‌خواند!
  
(پانویس‌ها، مجموعه‌ای از فیلم‌ ـ کلیپ‌ها و ترانه‌های سوسن)
 

 

  منبع:سایت پرند و اینترنت و بلاگ...
  nazarat()
سهروردی/فیلسوف کوردیش مکتب اشراق/Shahab al-Din Suhrawardi nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦
شهاب‌الدین سهروردی
حکمت‌الاشراق
27042008333.jpg
شناسنامه
نام کامل شهاب الدین یحیی بن حبش بن امیرک سهروردی
لقب نورالانوار ،شهاب‌الدین ،
شیخ اشراق ، شیخ مقتول و شیخ شهید
حیطه فلسفه
دوره ملک ظاهر
مکتب اشراق
زادروز ۵۴۹ ق / ۱۱۵۵ م
زادگاه سهرورد، قیدار، زنجان.، ایران
تاریخ مرگ ۵ رجب ۵٨۷ ق
۲۹ ژوئیه ۱۱۹۱ م
محل مرگ قلعه حلب، سوریه
مدفن حلب
همسر(ها) مجرد
دین اسلام
مذهب شیعه
 تبار  کورد تبار
شاگردان شمس الدین شهرزوری
 

شهاب الدین یحیی ابن حبش بن امیرک ابوالفتوح سهروردی، ملقب به شهاب‌الدین ، شیخ اشراق ، شیخ مقتول و شیخ شهید[۱](۵۴۹ - ۵۸۷ ق / ۱۱۵۴ - ۱۱۹۱ م) فیلسوف نامدار ایرانی است.[۲][۳][۴]نژاد او کورد ایرانی و اهالی سوره برد و نیز مردم بیجار استان کردستان ناحیه ی آذربایجان به خوبی با نام او آشنایند و همه  ی منابع کوردیش و غیر کوردیش و ایرانی و غربی همواره نام  او و شاگردانش را آورده اند.

زندگی

قابل اعتمادترین منبع برای مطالعه زندگی‌نامه سهروردی کتاب نزهه الارواح و روضه الافراح است که تاریخ فلسفه‌ای است و به دستِ یکی از مهم‌ترین شارحان آثار سهروردی، شمس‌الدین شهروزی نوشته شده‌است. اصل عربی این کتاب هنوز در ایران منتشر نشده است.

شهاب‌الدین سهروردی در سال ۵۴۹ هجری قمری/۱۱۵۵ میلادی در دهکده سهرورد از قیدار زنجان واقع در ایران زاده شد. وی تحصیلات مقدماتی را که شامل حکمت، منطق و اصول فقه بود در نزد مجدالدین جیلی استادِ فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد و بقوت ذکا، وحدت ذهن و نیک اندیشی بر بسیاری از علوم اطلاع یافت.[۵] سهروردی بعد از آن به اصفهان، که در آن زمان مهم‌ترین مرکز علمی و فکری در سرتاسر ایران بود، رفت و تحصیلات صوری خود را در محضر ظهیرالدین قاری به نهایت رسانید. در گزارش‌ها معروف است که یکی از هم‌درسان وی، فخرالدین رازی، که از بزرگ‌ترین مخالفان فلسفه بود، چون چندی بعد از آن زمان، و بعد از مرگ سهروردی، نسخه‌ای از کتاب تلویحات وی را به او دادند آن را بوسید و به یادِ همدرس قدیمش در مراغه اشک ریخت.

سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر در داخل ایران پرداخت، و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد.در واقع، در همین دوره بود که سهروردی شیفته راه تصوف گشت و دوره‌های درازی را به اعتکاف و عبادت و تفکر گذراند. او همچنین سفرهایش را گسترش داد و به آناتولی و شامات رسید، و چنان‌چه از گزارش‌ها برمی‌آید، مناظر شام در سوریه کنونی او را بسیار مجذوب خود نمود. در یکی از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی (سردار معروف مسلمانان در جنگ‌های صلیبی ) دیدار کرد.ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب این حکیم جوان شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی نیز که عشق شدیدی نسبت به مناظر آن دیار داشت، شادمانه پیشنهاد ملک ظاهر را پذیرفت و در دربار او ماند.در همین شهر حلب بود که وی کار بزرگ خویش، یعنی، حکمةالاشراق را به پایان برد.

اما سخن گفتن‌های بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر همگان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می‌شد که با هر کس بحث کند، بر وی پیروز شود، و نیز استادی وی در فلسفه و تصوف، از عواملی بود که دشمنان فراوانی مخصوصا از میان علمای قشری برای سهروردی فراهم آورد.

وفات

تندیس سهروردی در شهر سنندج.

سرانجام به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین می‌گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آن‌ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و علمای حلب خون او را مباح شمردند.

صلاح‌الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیون بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تایید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد.

به همین دلیل، پسرش ملک ظاهر تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی را در سال ۵ رجب ۵۸۷ هجری قمری به زندان افکند و شیخ همان جا از دنیا رفت. وی در هنگام مرگ، ۳۸ سال داشت و مزار ایشان در مسجد امام سهرودی شهر حلب می باشد[۶]. علت مستقیم وفات وی معلوم نیست.(البته مشهور آن است که سهروردی به دلیل گرسنگی از دنیا رفت.)[۷]

بزرگداشت

روز بزرگداشت ایشان به تائید مرکز تقویم موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران ، ۸ مرداد هرسال برابر با ۲۹ ژوئیه می باشد[۸] که در این روز همایش ها، بزرگداشتها و یادبودهایی برای ایشان برگزار می شود [۹].

خصوصیات اجتماعی

رفتار سهروردی خالی از غرابت نبوده است چنانکه در عین کناره گیری از خلق و خلوت گزینی، اهل بحث و مناظره و جدل بوده است و شاید اگر این میل در او نبود ناگزیر از افشای سر ربوبیت نمی شد و تعصب قشریان را بر نمی انگیخت و جان خویش بر سر این کار نمی نهاد. 1 سدیدالدین (معروف به ابن رفیقه) نگاه مردمان آن زمان نسبت به سهروردی را به زیبایی نقل می کند: « روزی با شیخ شهاب‌الدین در مسجد جامع میافارقین راه می‌رفتیم، او جبه کوتاهِ آسمانی رنگی پوشیده بود و فوطه تابیده‌ای را به سر بسته بود، یکی از دوستان مرا با او دید. مرا به کناری کشید و گفت: مگر کسی نبود با او راه بروی که با این خربنده حرکت میکنی! گفتم ساکت باش، مگر او را نمی‌شناسی؟ گفت: نه او را نمی شناسم. گفتم: این عالم وقت و حکیم عصر است، این جوان پریشان ظاهر شهاب‌الدین سهروردی است. در موردش گویند که شیخ به مقامات عالیه و نهایت مکاشفه رسیده و صاحب کرامات و خوارق عادات گردیده است.» 2 با اندکی تحقیق در منابع تاریخی، می توان دریافت که شناخت مردمان آن دوره مشابه روایتی بود که نقل گردید. و سهرودی را به ژنده پوشی و حتی بعضی به دیوانگی می خواندند.

فلسفه اشراق

سهروردی کسی است که مکتب فلسفی اشراق را بوجود آورد که بعد از مرگش وسعت یافت. او نظریه خود را در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم ارائه کرد.[۱۰] سهروردی را رهبر افلاطونیان جهان اسلام لقب داده‌اند. او خود فلسفه اش را حکمت اشراق نامیده بود که به معنای درخشندگی و برآمدن آفتاب است و اقوام لاتین آن را aurora consurgens نام نهاده اند. اما این تفکر فلسفه خاص افلاطونی نیست و در آن آرای افلاطون و ارسطو و نوافلاطونیان و زرتشت و هرمس و اسطوره تحوت و آرای نخستین صوفیان مسلمان در هم آمیخته است.[۱۱]

مکتب سهروردی هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی‌داند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و اشراق را شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت می‌شناسد.[۱۲] او به سختی بر ابن سینا می تازد و از کلیات و مثل افلاطون دفاع می‌کند. بر وجودشناسی ابن سینا ایراد می‌گیرد که چرا اظهار داشته که در هر شئ موجود، وجود امری حقیقی است و ماهیت امری اعتباری، و برای تحقق محتاج وجود است. در حالی که طبق حکمت اشراق، ماهیت امری حقیقی است و وجود امری اعتباری.[۱۳]

امروزه غلامحسین ابراهیمی دینانی با پژوهش و معرفی بهتر سهروردی و حکمت اشراق با مجموعه ای از تالیفات در قالب کتاب و مقاله مانند «شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی» مروج اندیشه های اوست.

نورالانوار

سهروردی وجودشناسی[۱۴] خود را «نورالانوار» نام داده است. همان حقیقت الهی که درجه روشنی آن چشم را کور می‌کند. نور را نمی‌توان با کمک چیز دیگر و نسبت به آن تعریف کرد، زیرا تمام اشیا با نور آشکار می‌شوند و طبعا باید با نور تعریف شوند. «نورالانوار» یا «نور مطلق» همان وجود مطلق است و تمام موجودات، وجود خود را از این منبع کسب کرده اند و جهان هستی چیزی جز مراتب و درجات گوناگون روشنایی و تاریکی نیست. به همین دلیل سلسله مراتب موجودات بستگی به درجه نزدیکی آن ها با «نورالانوار» دارد، یعنی به میزان درجه «اشراق» و نوری که از نورالانوار به آن ها می‌رسد.[۱۵]

آثار

فهرست کامل آثار فارسی و عربی شهاب الدین یحیی سهروردی با استفاده از فهرست شهرزوری و مقایسه آن با فهرست (ریتر) در دائرةالمعارف اسلامیه بشرح زیر آمده‌است:

۱- المشارع و المطارحات، در منطق، طبیعیات، الهیات.

۲- التلویحات.

۳- حکمةالاشراق، در دو بخش. بخش نخست، در سه مقاله در منطق، بخش دوم در الهیات در پنج مقاله. (این کتاب مهم‌ترین تألیف سهروردی می‌باشد و مذهب و مسلک فلسفی او را بخوبی روشن مینماید).

۴- اللمحات، کتاب مختصر و کوچکی در سه فن از حکمت، یعنی: طبیعیات، الهیات و منطق.

۵- الالواح المعادیه، در دانشهای حکمت و اصطلاحات فلسفه.

۶- الهیاکل النوریه، یا هیاکل النور. این کتاب مشتمل بر آراء و نظریه‌های فلسفی می‌باشد، بر مسلک و ذوق اشراقی. سهروردی نخست آن را به زبان عربی نگاشته و سپس خود آن را به پارسی ترجمه کرده‌است.

۷- المقاومات، رساله مختصری است که سهروردی خود آن را به منزله ذیل یا ملحقات التلویحات قرار داده‌است.

۸- الرمز المومی(رمز مومی) هیچیک از نویسندگانی که آثار و تألیف‌های سهروردی را یاد کرده‌اند، از این کتاب نامی نبرده‌اند، جز شهروزی که آن را در فهرست سهروردی آورده‌است.

۹- المبدء والمعاد. این کتاب به زبان پارسی است، و کسی جز شهرزوری از آن یاد نکرده‌است.

۱۰- بستان القلوب، کتاب مختصری است در حکمت، سهروردی آن را برای گروهی از یاران و پیروان مکتب خود به زبان پارسی در اصفهان نگاشته‌است.

۱۱- طوراق الانوار، این کتاب را شهرزوری یاد کرده، ولی ریتر از آن نام نبرده‌است.

۱۲- التنقیحات فی الاصول، این کتاب در فهرست شهرزوری آمده ولی ریتر از قلم انداخته‌است.

۱۳- کلمةالتصوف. شهرزوری این کتاب را با این نام در فهرست خود آورده، و ریتر آنرا بنام (مقامات الصوفیه) یاد کرده‌است.

۱۴- البارقات الالهیة، شهرزوری این را در فهرست خود آورده و ریتر از آن نام نبرده‌است.

۱۵- النفحات المساویة، شهرزوری در فهرست خود یاد کرده و ریتر نام آن را نیاورده.

۱۶- لوامع الانوار.

۱۷- الرقم القدسی.

۱۸- اعتقاد الحکما.

۱۹- کتاب الصبر. نام این چهار کتاب اخیر در فهرست شهرزوری آمده و در فهرست ریتر دیده نمی‌شود.

۲۰- رسالة العشق، شهرزوری این کتاب را بدین نام آورده‌است، ولی ریتر آنرا بنام «مونس العشاق» یاد کرده‌است. این کتاب به زبان فارسی است.

۲۱- رساله در حالة طفولیت، این رساله به زبان فارسی است. شهرزوری آنرا یاد کرده و ریتر آنرا نیاورده‌است.

۲۳- رساله روزی با جماعت صوفیان، این رساله نیز به زبان پارسی است. در فهرست شهرزوری آمده و از ریتر دیده نمی‌شود.

۲۴- رساله عقل، این نیز به زبان پارسی است، در فهرست شهرروزی آمده، و در فهرست ریتر دیده نمی‌شود.

۲۵- شرح رساله «آواز پر جبرئیل» این رساله هم به زبان پارسی است.

۲۶- رساله پرتو نامه، مختصری در حکمت به زبان پارسی است، سهروردی در آن به شرح بعضی اصطلاحات فلسفی پرداخته‌است.

۲۷- رساله لغت موران، داستان‌هائی است، رمزی که سهروردی آن را به زبان پارسی نگاشته‌است.

۲۸- رساله غربةالغربیة، شهرزوری این را به همین نام یاد کرده‌است، اما ریتر آنرا بنام (الغربةالغربیة) آورده‌است. داستانی است که سهروردی آن را به رمز به عربی نگاشته و در نگارش آن از رساله (حی بن یقطان) این سینا مایه گرفته، و یا بر آن منوال نگاشته‌است.

۲۹- رساله صفیر سیمرغ، که به پارسی است.

۳۰- رسالةالطیر، شهرزوری نام این رساله را چنین نگاشته، ولی ریتر نام آنرا (ترجمه رساله طیر) نوشته‌است. این رساله ترجمه پارسی رسالةالطیر ابن سینا می‌باشد که سهروردی خود نگاشته‌است.

۳۱- رساله تفسیر آیات «من کتاب الله و خبر عن رسول الله». این رساله را شهرزوری یاد کرده و ریتر از آن نام نبرده‌است.

۳۲- التسبیحات و دعوات الکواکب. شهرزوری این کتاب را بهمین نام در فهرست خود آورده، اما در فهرست ریتر کتابی بدین نام نیامده‌است. ریتر مجموعه رساله‌ها و نوشته‌ها و نوشته‌های سهروردی را که در این نوع بوده، یکجا تحت عنوان (الواردات و التقدیسات) در فهرست خود آورده‌است و احتمال داده می‌شود که کتاب التسبیحات.... نیز جزء مجموعه مزبور باشد.

۳۳- ادعیة متفرقه. در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۳۴- الدعوة الشمسیة. شهرزوری از این کتاب یاد کرده‌است.

۳۵- السراج الوهاج. شهرزوری این کتاب را در فهرست خود آورده‌است، اما خودش درباره صحت نسبت این کتاب به سهروردی تردید نموده‌است، زیرا می‌گوید: (والاظهر انه لیس له) درست تر آنست که این کتاب از او نباشد.

۳۶- الواردات الالهیة بتحیرات الکواکب و تسبیحاتها. این کتاب تنها در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۳۷- مکاتبات الی الملوک و المشایخ، این را نیز شهرزوری نام برده‌است.

۳۸- کتاب فی السیمیاء. این کتابها را شهرزوری نام برده، اما نامهای ویژه آنها را تعیین نکرده و نوشته‌است این کتابها به سهروردی منسوب می‌باشد.

۳۹- الالواح، این کتاب را شهرزوری یک بار (شماره ۵) در فهرست خود یاد کرده که به زبان عربی است و اکنون بار دوم در اینجا آورده‌است که به زبان پارسی است. (سهروردی خود این کتاب را به هر دو زبان نگاشته، یا به یک زبان نگاشته و سپس به زبان دیگر ترجمه کرده‌است).

۴۰- تسبیحات العقول و النفوس والعناصر. تنها در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۴۱- الهیاکل. این کتاب را شهرزوری در فهرست خود یکبار بنام (هیاکل النور) یاد کرده و می‌گوید به زبان عربی است و بار دیگر به عنوان الهیاکل آورده‌است و می‌گوید به زبان پارسی است. این را نیز سهروردی خود به هر دو زبان پارسی و عربی نگاشته‌است.

۴۲- شرح الاشارات. پارسی است. تنها در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۴۳- کشف الغطاء لاخوان الصفا. این کتاب در فهرست ریتر آمده و در شهرزوری مذکور نمی‌باشد.

۴۴- الکلمات الذوقیه و النکات الشوقیه، یا «رسالةالابراج» این کتاب نیز تنها در فهرست ریتر آمده‌است.

۴۵- رساله (این رساله عنوان ندارد) تنها در فهرست ریتر آمده‌است. ریتر نوشته‌است: موضوعهائی که در این رساله از آنها بحث شده، عبارت است از جسم، حرکت، ربوبیة(الهی)معاد، وحی و الهام.

۴۶- مختصر کوچکی در حکمت: شهرزوری این را یاد نکرده، ولی در فهرست ریتر آمده‌است، و می‌گوید: سهروردی در این رساله از فنون سه گانه حکمت یعنی منطق، طبیعیات و الهیات بحث می‌کند.

۴۷- شهرزوری و ریتر منظومه‌های کوتاه و بلند عربی از سهروردی نقل کرده‌اند که در موضوعهای فلسفی و اخلاقی یا عرفانی می‌باشد، نظیر قصیده عربی مشهور ابن سینا: سقطت الیک من.... که مطلع یکی از آنها این بیت می‌باشد.

ابداً تحن الیکم الارواح - و وصالکم ریحانها والروح

سروده‌ها و کلمات قصار

شهرزوری نوشته‌است که شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی بر سبیل تفنن به فارسی نیز شعر می‌گفته‌است.اشعار نسبتا زیادی از او به زبان عربی در دست است.اشعار فارسی او بیشتر قطعه و دوبیتی هستند که برخی از آنها در متن داستان های فلسفی کوتاه او آمده اند. این رباعی در تذکره‌ها از او مشهور است:

هان تا سر رشته خرد گم نکنی   خود را ز برای نیک و بد گم نکنی
رهرو توئی و راه توئی منزل تو   هشدار که راه خود به خود گم نکنی

در وصیت نامه سهروردی به نقل از دینانی آمده است: «وقتی خواستی قرآن بخوانی، به گونه ای بخوان که تو گویی فقط برای تو نازل شده نه کس دیگری...»[۱۶].

پانویس

  1. خبرگزاری کتاب ایران، [۱]، اشراق یعنی سپیده صبحگاهی، طلیعه فجر- اعتقاد دینانی درباره سهروردی.
  2. آوینی دات کام
  3. سایت همشهری/news-86953.aspx
  4. سایت حیات اندیشه/f49.htm
  5. فرهنگ فارسی دکتر معین
  6. بانک جامع مدفن اولیا، دانشمندان، بزرگان و مشاهیر، مدفن، مدفن سهروردی در حلب
  7. دانشنامه رشد
  8. مرکز تقویم موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران، دانلود فایل pdf رویدادهای مهم و تاریخی، تقویم سال هجری شمسی با درج مناسبتها
  9. خبرآنلاین، هشتم مرداد، همایش بزرگداشت روز سهروردی در سهرورد
  10. کتاب ملاصدرا تالیف هانری کربن
  11. محمدرضا فشاهی، ارسطوی بغداد، از عقل یونانی به وحی قرآنی، انتشارات کاروان، ۱۳۸۰، ص ۳۳
  12. محمدرضا فشاهی، ارسطوی بغداد، از عقل یونانی به وحی قرآنی، انتشارات کاروان، ۱۳۸۰، ص ۳۳
  13. محمدرضا فشاهی، * سهروردی
  14. Ontology
  15. محمدرضا فشاهی، ارسطوی بغداد، از عقل یونانی به وحی قرآنی، انتشارات کاروان، ۱۳۸۰، صص ۳۴-۳۵
  16. خبرگزاری کتاب ایران، [۲]، وصیت سهروردی به نقل از دینانی.

جستارهای وابسته

منبع:ویکی پدیا

///////////////

Shahāb ad-Dīn" Yahya ibn Habash ibn Amirak as-Suhrawardī
Religion Islam, Sufism, Illuminationist philosophy
Other name(s) Sohrevardi, Shahab al-Din
Personal
Born 1155
Sohrevard (present-day Zanjan Province of Iran)
Died 1191
Aleppo (present-day Syria)
Senior posting
Based in Suhraward
Title Shaykh al-Ishraq, Shaykh al-Maqtul
Period in office 12th century

"Shahāb ad-Dīn" Yahya ibn Habash as-Suhrawardī (Persian: شهاب‌الدین سهروردی‎, also known as Sohrevardi) was an Iranic (Kurdish)[1][2][3][4][5][6][7] philosopher, a Sufi and founder of the Illuminationist philosophy or "Oriental Theosophy", an important school in Islamic mysticism that drew upon Zoroastrian and Platonic ideas. The "Orient" of his "Oriental Theosophy" symbolises spiritual light and knowledge. He is sometimes given the honorific title Shaikh al-Ishraq or "Master of Illumination" and sometimes is called Shaikh al-Maqtul, the "Murdered Sheikh", referring to his execution for heresy. Mulla Sadra, the Persian sage of the Safavid era has termed Suhrawardi as "the Reviver of the Traces of the Pahlavi (Iranian) Sages"[8] and Suhrawardi, in his Magnum opus titled "Oriental Theosophy" thought of himself as a reviver or resusicator of ancient Persian wisdom tradition.[9]

Life

Suhraward or Suhrabard is a village located between the present-day towns of Zanjan and Bijar, where Suhrawardi was born in 1155.[10] This Kurdish[11] inhabited region in present-day northwestern Iran was controlled by the Kurds up to the 10th century and its inhabitants were mainly mystics.[12]. Even in the post-Mongol Ilkhanid era, the inhabitants of Zanjan still spoke Iranian languages which has been called "pure Pahlawi" by Hamdollah Mostowfi [13]. He learned wisdom and jurisprudence in Maragheh (located today in the East Azarbaijan Province of Iran). His teacher was Majd al-Din Jaili who was also Imam Fakhr Razi’s teacher. He then went to Iraq and Syria for several years and developed his knowledge while he was there.

His life spanned a period of less than forty years during which he produced a series of highly assured works that established him as the founder of a new school of philosophy, sometimes called "Illuminism" (hikmat al-Ishraq). According to Henry Corbin, Suhrawardi "came later to be called the Master of Oriental Theosophy (Shaikh-i-Ishraq) because his great aim was the renaissance of ancient Iranian wisdom"[14] which Corbin specifies in various ways as the "project of reviving the philosophy of ancient Persia".[15]

In 1186, at the age of thirty-two, he completed his magnum opus “The Philosophy of Illumination.”

There are several contradictory reports of his death. The most commonly held view is that he was executed sometime between 1191 and 1208 in Aleppo on charges of cultivating Batini teachings and philosophy, by the order of al-Malik al-Zahir, son of Saladin. Others traditions hold that he starved himself to death, others till that he was suffocated or thrown from the wall of the fortress, then burned.[16]

 Teachings

Arising out of the peripatetic philosophy as developed by Ibn Sina (Avicenna), Suhrawardi's illuminationist philosophy is critical of several of his positions and radically departs from him in the creation of a symbolic language (mainly derived from ancient Iranian culture or Farhang-e Khosravani) to give expression to his wisdom (hikma).

Suhrawardi taught a complex and profound emanationist cosmology, in which all creation is a successive outflow from the original Supreme Light of Lights (Nur al-Anwar). The fundamental of his philosophy is pure immaterial light, than which nothing is more manifest, that unfolds from the light of lights in a descending order of ever-diminishing intensity and, through complex interaction, gives rise to a "horizontal" array of lights, similar in conception to Platonic forms, that governs the species of mundane reality. In other words, the universe and all levels of existence are but varying degrees of Light - the light and the darkness. In his division of bodies, he categorizes objects in terms of their reception or non-reception of light.

Suhrawardi considers a previous existence for every soul in the angelic domain before descending to the realm of the body. The soul is divided into two parts, one remaining in heaven and the other descending into the dungeon of the body. The human soul is always sad because it has been divorced from its other half. Therefore, it aspires to become united with it again. The soul can only reach felicity again when it is united with the celestial part, which has remained in heaven. He holds that the soul should seek felicity by detaching itself from its tenebrous body and worldly matters and access the world of immaterial lights. The souls of the gnostics and saints, after leaving the body, ascend even above the angelic world to enjoy proximity to the Supreme Light, which is the only absolute Reality.

Suhrawardi elaborated the neo-Platonic idea of an independent intermediary world, the imaginal world ( 'alam-i mithal عالم مثال). His views have exerted a powerful influence down to this day, particularly through Mulla Sadra’s combined peripatetic and illuminationist description of reality.

Influence

Suhrawardi's Illuminationist project was to have far-reaching consequences for Islamic philosophy in Shi'ite Iran. His teachings had a strong influence on subsequent esoteric Iranian thought and the idea of “Decisive Necessity” is believed to be one of the most important innovations of in the history of logical philosophical speculation, stressed by the majority of Muslim logicians and philosophers. In the seventeenth century it was to initiate an Illuminationist Zoroastrian revival in the figure of the 16th century sage Azar Kayvan.

 Suhrawardi and pre-Islamic Iranian thought

Suhrawardi, in his Magnum opus titled "Oriental Theosophy" thought of himself as a reviver or resusicator of ancient Persian wisdom tradition.[9] He states in Hikmat al-'Ishraq that:

There was among the ancient Persians a community of people guided by God who thus walked the true way, worthy Sage-Philosophers, with no resembelence to the Magi (Dualists). It is their precious philosophy of Light, the same as that to which the mystical experience of Plato and his predecessors bear witness, that we have revived in our book called Oriental Theosophy (Hikmat al-'Ishraq), and I have had no precursor in the way of such project

Suhrawardi uses pre-Islamic Iranian gnosis, synthesising it with Greek and Islamic wisdom. The main influence from pre-Islamic Iranian thought on Suhrawardi is in the realm of angelology and cosmology. He believed that the ancient Persians' wisdom was shared by Greek philosophers such as Plato as well as by the Egyptian Hermes and considered his philosophy of illumination a rediscovery of this ancient wisdom. According to Nasr, Suhrawardi provides an important link between the thought of pre-Islamic and post-Islamic Iran and a harmonious synthesis between the two. And Henry Corbin states: "In northwestern Iran, Sohravardi (d. 1191) carried out the great project of reviving the wisdom or theosophy of ancient pre-Islamic Zoroastrian Iran."[17]

In his work Alwah Imadi, Suhrawardi offers an esoteric intrepretation of Ferdowsi's Epic of Kings (Shah Nama)[18] in which figures such as Fereydun, Zahak, Kay Khusraw[18] and Jamshid are seen as manifestations of the divine light. Seyyed Hossein Nasr states: "Alwah 'Imadi is one of the most brilliant works of Suhrawardi in which the tales of ancient Persia and the wisdom of gnosis of antiquity in the context of the estoteric meaning of the Quran have been synthesized".[18]

In this Persian work Partwa Nama and his main Arabic work Hikmat al-Ishraq, Suhrawardi makes extensive use of Zoroastrian symbolism[18] and his elaborate anegeology is also based on Zoroastrian models.[18] The supreme light he calls both by its Quranic and Mazdean names, al-nur al-a'zam (the Supreme Light) and Vohuman (Bahman). Suhrawardi refers to the hukamayya-fars (Persian Philosophers) as major practitioners of his Ishraqi wisdom and considers Zoroaster, Jamasp, Goshtasp, Kay Khusraw, Frashostar and Bozorgmehr as possessors of this ancient wisdom.

Among pre-Islamic Iranian symbols and concepts used by Suhrawardi are: minu (incorporeal world), Giti (Corporeal World), Surush (messenger, Gabriel), Farvardin (the lower world), Gawhar (Pure sessense), Bahram, Hurakhsh (the Sun), Shahriyar (archetype of species), Isfahbad (Light in the body), Amordad (Zoroastrian Angel), Shahrivar (Zoroastrian Angel), and the Kiyyani Khvarenah.

With regards to the pre-Islamic Iranian concept of Khvarenah, Suhrawardi mentions[19]:

"Whoever knows Hikmat (Wisdom), and perserves in thanking and sanctifying the Light of the Lights, will be estowed with royal Kharreh and with luminous Farreh, and -- as we have said elsewhere -- divine light will further bestow upon him the cloak of royal power and value. Such a person shall then became the natural Ruler of the Universe. He shall be given aid from the High Heavens, and whatever he commands shall be obeyed; and his dreams and inspirtations will reach their uppermost, perfect pinnacle." و هر که حکمت بداند و بر سپاس و تقدیس نور الانوار مداومت نماید، او را خرّه کیانی بدهند و فرّ نورانی ببخشند، و بارقی الاهی او را کسوت هیبت و بهاء بپوشاند و رئیس طبیعی شود عالم را، و او را از عالم اعلا نصرت رسد و سخن او در عالم علوی مسموع باشد، و خواب و الهام او به کمال رسد.»

 Writings

Suhrawardi left over 50 writings in Persian and Arabic.

 Persian writings

  • Partaw Nama ("Treatise on Illumination")
  • Hayakal al-Nur al-Suhrawardi [Sohravardi, Shihaboddin Yahya] (1154–91) Hayakil al-nur ("The Temples of Light"), ed. M.A. Abu Rayyan, Cairo: al-Maktaba al-Tijariyyah al-Kubra, 1957. (The Persian version appears in oeuvres vol. III.)
  • Alwah-i imadi ("The tablets dedicated to Imad al-Din")
  • Lughat-i Muran ("The language of Termites")
  • Risalat al-Tayr ("The treatise of the Bird")
  • Safir-i Simurgh ("The Calling of the Simurgh")
  • Ruzi ba jama'at Sufiyaan ("A day with the community of Sufis")
  • Fi halat al-tifulliyah ("Treatise on the state of the childhood")
  • Awaz-i par-i Jebrail ("The Chant of the Wing of Gabriel")
  • Aql-i Surkh ("The Red Intellect")
  • Fi Haqiqat al-'Ishaq ("On the reality of love")
  • Bustan al-Qolub ("The Garden of the Heart")

Arabic writings

  • Kitab al-talwihat
  • Kitab al-moqawamat
  • Kitab al-mashari' wa'l-motarahat, Arabic texts edited with introduction in French by H. Corbin, Tehran: Imperial Iranian Academy of Philosophy, and Paris: Adrien Maisonneuve, 1976; vol II: I. Le Livre de la Théosophie oriental
  • (Kitab Hikmat al-ishraq) 2. Le Symbole de foi des philosophes. 3. Le Récit de l'Exil occidental, Arabic texts edited with introduction in French by H. Corbin, Tehran: Imperial Iranian Academy of Philosophy, and Paris: Adrien Maisonneuve, 1977; vol III: oeuvres en persan, Persian texts edited with introduction in Persian by S.H. Nasr, introduction in French by H. Corbin, Tehran: Imperial Iranian Academy of Philosophy, and Paris: Adrien Maisonneuve, 1977. (Only the metaphysics of the three texts in Vol. I were published.) Vol. III contains a Persian version of the Hayakil al-nur, ed. and trans. H. Corbin
  • L'Archange empourpré: quinze traités et récits mystiques, Paris: Fayard, 1976, contains translations of most of the texts in vol. III of oeuvres philosophiques et mystiques, plus four others. Corbin provides introductions to each treatise, and includes several extracts from commentaries on the texts. W.M. Thackston, Jr, The Mystical and Visionary Treatises of Shihabuddin Yahya Suhrawardi, London: Octagon Press, 1982, provides an English translation of most of the treatises in vol. III of oeuvres philosophiques et mystiques, which eschews all but the most basic annotation; it is therefore less useful than Corbin's translation from a philosophical point of view)
  • Mantiq al-talwihat, ed. A.A. Fayyaz, Tehran: Tehran University Press, 1955. (The logic of the Kitab al-talwihat (The Intimations)
  • Kitab hikmat al-ishraq (The Philosophy of Illumination), trans H. Corbin, ed. and intro. C. Jambet, Le livre de la sagesse orientale: Kitab Hikmat al-Ishraq, Lagrasse: Verdier, 1986. (Corbin's translation of the Prologue and the Second Part (The Divine Lights), together with the introduction of Shams al-Din al-Shahrazuri and liberal extracts from the commentaries of Qutb al-Din al-Shirazi and Mulla Sadra. Published after Corbin's death, this copiously annotated translation gives to the reader without Arabic immediate access to al-Suhrawardi's illuminationist method and language)

References

  • Amin Razavi, M. (1997) Suhrawardi and the School of Illumination, Richmond: Curzon. (Clear and intelligent account of the main principles of his thought.)
  • Corbin, H. (1971) En Islam iranien: aspects spirituels et philosophiques, vol. II: Sohrawardi et les Platoniciens de Perse, Paris: Gallimard. (Corbin devoted more of his time to the study of al-Suhrawardi than to any other figure, and this volume represents the essence of his research.)
  • Jad Hatem Suhrawardî et Gibran, prophètes de la Terre astrale, Beyrouth, Albouraq, 2003
  • Ha'iri Yazdi, M. (1992) The Principles of Epistemology in Islamic Philosophy: Knowledge by Presence, Albany, NY: State University of New York Press. (An original work on epistemology by a contemporary Iranian philosopher drawing critical comparisons between certain Islamic and Western philosophers; incorporates the best exposition in a Western language of al-Suhrawardi's theory of knowledge.)
  • Nasr, S.H. (1983) Shihab al-Din Suhrawardi Maqtul, in M.M. Sharif (ed.) A History of Muslim Philosophy, vol. I, Wiesbaden: Otto Harrassowitz, 1963; repr. Karachi, no date. (Still one of the best short introductions to al-Suhrawardi, particularly useful on the cosmology.)
  • al-Shahrazuri, Shams al-Din (c.1288) Sharh hikmat al-ishraq (Commentary on the Philosophy of Illumination), ed. H. Ziai, Tehran: Institute for Cultural Studies and Research, 1993. (Critical edition of the thirteenth-century original; Arabic text only, but a useful short introduction in English.)
  • Walbridge, J. (1992) The Science of Mystic Lights: Qutb al-Din Shirazi and the Illuminationist Tradition in Islamic Philosophy, Cambridge, MA: Harvard University Press, for the Centre for Middle Eastern Studies of Harvard University. (A study of one of al-Suhrawardi's principal commentators, with a useful introduction on the philosophy of illumination.)
  • Walbridge, J.(1999) The Leaven of the Ancients: Suhrawardi and the Heritage of the Greeks, Albany, New York: State University of New York Press.
  • Walbridge, J. (2001) The Wisdom of the Mystic East: Suhrawardi and Platonic Orientalism, Albany, New York: State University of New York Press.
  • Ziai, H. (1990) Knowledge and Illumination: a Study of Suhrawardi's Hikmat al-ishraq, Atlanta, GA: Scholars Press. (A pioneering study of al-Suhrawardi's logic and epistemology, particularly his criticism of the peripatetic theory of definition; unfortunately this work suffers from sloppy production.)
  • Ziai, H. (1996a) Shihab al-Din Suhrawardi: Founder of the Illuminationist School, in S.H. Nasr and O. Leaman (eds) History of Islamic Philosophy, London: Routledge, 434-64. (Biography of al-Suhrawardi.)
  • Ziai, H. (1996b) The Illuminationist Tradition, in S.H. Nasr and O. Leaman (eds) History of Islamic Philosophy, London: Routledge, 465-96. (General description of the Illuminationist tradition.)

 Notes

  1. ^ Ziai, H.(1997), “Al-Suhrawardi”, Encyclopaedia of Islam, New Ed., vol. 9: 782-784. Quote: "AL-SUHRAWARDI, SHIIHAB AL-DIN YAHYA b. Habash b. Amirak, Abu '1-Futuh, well known Persian innovative philosopher-scientist, and founder of an independent, non-Aristotelian philosophical school named "the Philosophy of Illumination" (Hikmat al-Ishrak)"
  2. ^ Kamāl, Muḥammad (2006). Mulla Sadra's transcendent philosophy. http://books.google.no/books?id=Ew
  3. B7Zo7lV^ =C. E. Butterworth, M. Mahdi, The Political Aspects of Islamic Philosophy, Harvard CMES Publishers, 406 pp., 1992, ISBN 0-932885-07-1 (see p.336)
  4. ^ John Walbridge, “The leaven of the ancients: Suhrawardī and the heritage of the Greeks”, State University of New York Press, 1999. Excerpt: “Suhrawardi, a 12th-century Persian philosopher, was a key figure in the transition of Islamic thought from the neo-Aristotelianism of Avicenna to the mystically oriented philosophy of later centuries.”
  5. ^ Seyyed Hossein Nasr, “The need for a sacred science”, SUNY Press, 1993. Pg 158: “Persian philosopher Suhrawardi refers in fact to this land as na-kuja abad, which in Persian means literally utopia.”
  6. ^ Matthew Kapstein, University of Chicago Press, 2004, "The presence of light: divine radiance and religious experience", University of Chicago Press, 2004. pg 285:"..the light of lights in the system of the Persian philosopher Suhrawardi"
  7. ^ Hossein Ziai. Illuminationsim or Illuminationist philosophy, first introduced in the 12th century as a complete, reconstructed system distinct both from the Peripatetic philosophy of Avicenna and from theological philosophy. in: Encyclopaedia Iranica. Volumes XII & XIII. 2004.
  8. ^ The Cambridge History of Islam:, Volume 2 (1977) edited by edited by P. M. Holt, Ann K. S. Lambton, Bernard Lewis pg 823: [1]
  9. ^ a b Henry Corbin, "The Voyage and the Messenger: Iran and Philosophy", North Atlantic Books, 1998. pg XLV: "There was among the ancient Persians a community of people guided by God who thus walked the true way, worthy Sage-Philosophers, with no resembelence to the Magi (Dualists). It is their precious philosophy of Light, the same as that to which the mystical experience of Plato and his predecessors bear witness, that we have revived in our book called Oriental Theosophy (Hikmat al-'Ishraq), and I have had no precursor in the way of such project"
  10. ^ M. Kamal, Mulla Sadra's Transcendent Philosophy, p.12, Ashgate Publishing Inc., 136 pp., 2006, ISBN 0-7546-5271-8 (see p.12)
  11. ^ C. E. Butterworth, M. Mahdi, The Political Aspects of Islamic Philosophy, Harvard CMES Publishers, 406 pp., 1992, ISBN 0-932885-07-1 (see p.336)
  12. ^ M. Th. Houtsma, E. van Donzel, E.J. Brill's first encyclopaedia of Islam 1913-1936, BRILL Publishers, 1993, p. 506, ISBN 9004097961
  13. ^ Bosworth, C.E.,"Zanjan", Encyclopaedia of Islam , New Ed., vol. 11:447. "..and also stated that the ihabitants spoke "pure Pahlawi", i.e. a Median or nothern form of Persian"
  14. ^ H.Corbin, Spiritual Body and Celestial Earth (From Mazdean Iran to Shi'ite Iran), translated from French by Nancy Pearson, Princeton, 1977. (1:Paris, 1960), pg. 54.
  15. ^ Henry Corbin. The Voyage and the Messenger. Iran and Philosophy. Containing previous unpublished articles and lectures from 1948 to 1976. North Atlantic Books. Berkeley, California. 1998. ISBN 1-55643-269-0.
  16. ^ Muḥammad Kamāl, Mulla Sadra's transcendent philosophy, Ashgate Publishing, Ltd., 2006 (p.13)
  17. ^ Henry Corbin. The Man of Light in Iranian Sufism. Omega Publications, New York. 1994. ISBN 0-930872-48-7.
  18. ^ a b c d e Amin Razavi, M. (1997) Suhrawardi and the School of Illumination, Richmond: Curzon Press.
  19. ^ Hossein Ziai, "The book of radiance", Mazda Publisher, 1998. pg 84-85. Note the author has translated the word Hikmat (Wisdom) as Philosophy here but Hikmat usually means Wisdom.

این بیوگرافی همچنین در کتاب تاریخ مشاهیر کوردیش اثر مرحوم استاد بابامردوخ روحانی و کتاب دانشمندان کوردیش اثر عبدالکریم مدرس نیز شرح گذارده شده است.همچنین این بیوگرافی اینترنتی ست و طبق معمول دستکاری شده است.
منبع:ویکی پدیا

  nazarat()
بدیع‌الزمان ابن جزری/ابن جزری-پدر علم رباتیکibn al-jazari nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦
نخستین ربات قابل برنامه‌ریزی انسان نما، اختراع جزری.
این بیوگرافی به نحو زیباتر و بهتر و شیواتری نوشته شده بود -اما حالا با حذف تصاویری متعدد یک مقدار خلاصه تر شده است.به هر حال.

بدیع‌الزمان ابوالعز بن اسماعیل بن رزاز جَزَری-ابن جزری (درگذشتهٔ ۶۰۲ ق.)پدر علم رباتیک جهان. مهندس کرد مسلمان(کوردیش) از جزیره در جنوب شرقی ترکیه حومه دیار بکر بود.[۱][۲][۳]

بدیع‌الزمان جزری کتاب خود را به نام به زبان عربی نوشته و آن را «الجامع بین العلم و العمل النافع فی صناعة الحیل» نام گذاشته. معنی واژه‌به‌واژهٔ آن می‌شود: «دانستنی‌هایی در رابطه با مکانیزم‌های هوشمند» این کتاب در فارسی با عنوان «مبانی نظری و عملی مهندسی مکانیک در تمدن اسلامی» ترجمه شده‌است. جزری این کتاب را در سال ۶۰۲ هجری به فرمان قرا ارسلان امیر سلسله آرتوقلو در دیاربکر آناتولی تالیف کرده‌است.[۴]

جزری در این کتاب طرز کار و ساخت ۵۰ دستگاه که خود ساخته و به کار برده را تشریح می‌کند. این دستگاه‌ها شامل ساعت‌های آبی و شمعی، ظرف‌ها و فواره‌های خودکار، وسایل آبرسانی از نهر و چاه، ابزار خودکار نواختن نی و دیگر وسایل از جمله قفل رمزی و قفل کلون‌دار و ابزار هندسی است.[۵] بخش عمده اسباب و تعبیه‌هایی که وی در آن شرح می‌دهد اختراع خود او بوده‌است.[۶]

الجزری نخستین ربات قابل برنامه‌ریزی انسان نما را در اواخر عمرش ساخت. به این علت او به عنوان پدر علم مهندسی رباتیک جهان شناخته می‌شود. اختراع او، یک قایق آبی بود که در آن چهار نوازندهٔ مصنوعی موسیقی برای مراسم و برنامه‌های جشن سلطنتی، آهنگ می‌نواختند و حاضران را سرگرم می‌کردند، سازها به صورت هیدرولیک و با کمک آب برنامه ریزی می‌شود.[۷]

در کتاب جزری شمار چشمگیری واژه و اصطلاح فارسی یافت می‌شود که نشانگر تأثیر بزرگ ایرانیان در فناوری جهان اسلام در سده‌های میانه است.[۸]

(که البته به دلیل تبار او رژیم مسلمن خاهان شنیدن نام او نیست)

پیوند به بیرون

کتاب «الجامع بین العلم و العمل النافع فی صناعة الحیل» اثر بدیع‌الزمان جزری

منابع

  1. Hill, Donald Routledge, A History of Engineering in Classical and Medieval Times, 1996
  2. Amazon.com: Al-Jazarí: The Book of Knowledge of Ingenious Mechanical Devices: Kitáb fí ma'rifat al-hiyal al-handasiyya (9789027703293): P. Hill: Books
  3. جزری، اسماعیل بن رزاز، مبانی نظری و عملی مهندسی مکانیک در تمدن اسلامی، (الجامع بین العلم و العمل النافع فی صناعة الحیل)، سعید رفعت جاه (مترجم)، محمدجواد ناطق (مترجم)، حمیدرضا نفیسی (مترجم)، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۸۰، شابک: ۷-۱۰۳۳-۰۱-۹۶۴
  4. George Saliba, Blurred Edges—At the Intersection of Science, Culture, and Art, in: Variantology 4. On Deep Time Relations of Arts, Sciences and Technologies In the Arabic-Islamic World and Beyond, ed. by Siegfried Zielinski and Eckhard Fürlus in cooperation with Daniel Irrgang and Franziska Latell (Cologne: Verlag der Buchhandlung Walther König, 2010), pp. 19–42.
  5. مبانی نظری و عملی مهندسی مکانیک در تمدن اسلامی، پشت کتاب.
  6. حوزه
  7. الجزری پدر علم رباتیک جهان و دانشمند مسلمان قرن ششم هجری شمسی
  8. مبانی نظری و عملی مهندسی مکانیک در تمدن اسلامی، مقدمه

 منبع:ویکی پدیا

/////////////////

 

Muslimpolymath
Badi'al-Zaman Abū al-'Izz Ismā'īl ibn al-Razāz al-Jazarī
Title al-Jazari
Born 1136CE
Died 1206CE
Ethnicity  Kurdish
Era Islamic golden age
Main interest(s) scholar, inventor, mechanical engineer, craftsman, artist, and mathematician

 

From Wikipedia, the free encyclopedia
 
Badi'al-Zaman Abū al-'Izz ibn Ismā'īl ibn al-Razāz al-Jazarī (1136–1206)  ,  was an, a Kurdish[10][11][12][13] Muslim polymath: a scholar, inventor, mechanical engineer, craftsman, artist, and mathematician from Jazirat ibn Umar (current Cizre), who lived during the Islamic Golden Age (Middle Ages). He is best known for writing the al-Jāmiʿ bain al-ʿilm wa al-ʿamal al-nāfiʿ fī ṣināʿat al-ḥiyal (The Book of Knowledge of Ingenious Mechanical Devices) in 1206, where he described 100 mechanical devices, some 80 of which are trick vessels of various kinds, along with instructions on how to construct them
 
The Elephant Clock was one of the most famous inventions of Al-Jazari.

 

Biography

Diagram of a hydropowered water-raising machine from The Book of Knowledge of Ingenious Mechanical Devices by Al-Jazari in 1206.

Little is known about al-Jazari, and most of that comes from the introduction to his Book of Knowledge of Ingenious Mechanical Devices. He was named after the area in which he was born (the city of Jazirat ibn Umar). Like his father before him, he served as chief engineer at the Artuklu Palace, the residence of the Mardin branch of the Turkish Artuqid dynasty which ruled across eastern Anatolia as vassals of the Zangid rulers of Mosul and later Ayyubid general Saladin.[16] He was born in the city of Tor,[17] now located in the district of Cizre in south-Eastern Turkey.

al-Jazari was part of a tradition of craftsmen and was thus more of a practical engineer than an inventor[18] who appears to have been "more interested in the craftsmanship necessary to construct the devices than in the technology which lay behind them" and his machines were usually "assembled by trial and error rather than by theoretical calculation."[19] His Book of Knowledge of Ingenious Mechanical Devices appears to have been quite popular as it appears in a large number of manuscript copies, and as he explains repeatedly, he only describes devices he has built himself. According to Mayr, the book's style resembles that of a modern "do-it-yourself" book.[20]

Some of his devices were inspired by earlier devices, such as one of his monumental water clocks, which was based on that of a Pseudo-Archimedes.[21] He also cites the influence of the Banu Musa brothers for his fountains, al-Asturlabi for the design of a candle clock, and Hibat Allah ibn al-Husayn (d. 1139) for musical automata. Al-Jazari goes on to describe the improvements he made to the work of his predecessors, and describes a number of devices, techniques and components that are original innovations which do not appear in the works by his precessors.[22]

 

Mechanisms and methods

While many of al-Jazari's inventions may now appear to be trivial, the most significant aspect of al-Jazari's machines are the mechanisms, components, ideas, methods, and design features which they employ.[16]

Camshaft

The camshaft, a shaft to which cams are attached, was first introduced in 1206 by al-Jazari, who employed them in his automata,[23] water clocks (such as the candle clock)[24] and water-raising machines.[23] The cam and camshaft later appeared in European mechanisms from the 14th century.[25]

Crankshaft and crank-slider mechanism

The eccentrically mounted handle of the rotary handmill in 5th century BC Spain that spread across the Roman Empire constitutes a crank.[26] The earliest evidence of a crank and connecting rod mechanism dates to the 3rd century AD Hierapolis sawmill in the Roman Empire.[26] The crank also appears in the mid-9th century in several of the hydraulic devices described by the Banū Mūsā brothers in their Book of Ingenious Devices.[27]

In 1206, al-Jazari invented an early crankshaft,[28][29] which he incorporated with a crank-connecting rod mechanism in his twin-cylinder pump.[30] Like the modern crankshaft, Al-Jazari's mechanism consisted of a wheel setting several crank pins into motion, with the wheel's motion being circular and the pins moving back-and-forth in a straight line.[28] The crankshaft described by al-Jazari[28][29] transforms continuous rotary motion into a linear reciprocating motion,[30] and is central to modern machinery such as the steam engine, internal combustion engine and automatic controls.[29][31]

He used the crankshaft with a connecting rod in two of his water-raising machines: the crank-driven saqiya chain pump and the double-action reciprocating piston suction pump.[30][32] His water pump also employed the first known crank-slider mechanism.[33]

Design and construction methods

English technology historian Donald Routledge Hill writes:

We see for the first time in al-Jazari's work several concepts important for both design and construction: the lamination of timber to minimize warping, the static balancing of wheels, the use of wooden templates (a kind of pattern), the use of paper models to establish designs, the calibration of orifices, the grinding of the seats and plugs of valves together with emery powder to obtain a watertight fit, and the casting of metals in closed mold boxes with sand.[16]

Escapement mechanism in a rotating wheel

Al-Jazari invented a method for controlling the speed of rotation of a wheel using an escapement mechanism.[34]

Mechanical controls

According to Donald Routledge Hill, al-Jazari described several early mechanical controls, including "a large metal door, a combination lock and a lock with four bolts."[16]

Segmental gear

A segmental gear is "a piece for receiving or communicating reciprocating motion from or to a cogwheel, consisting of a sector of a circular gear, or ring, having cogs on the periphery, or face."[35] Professor Lynn Townsend White, Jr. wrote:

Segmental gears first clearly appear in al-Jazari, in the West they emerge in Giovanni de Dondi's astronomical clock finished in 1364, and only with the great Sienese engineer Francesco di Giorgio (1501) did they enter the general vocabulary of European machine design.[36]

 

Water-raising machines

al-Jazari's hydropowered saqiya chain pump device.

Al-Jazari invented five machines for raising water,[37] as well as watermills and water wheels with cams on their axle used to operate automata,[38] in the 12th and 13th centuries, and described them in 1206. It was in these water-raising machines that he introduced his most important ideas and components.

Saqiya chain pumps

The first known use of a crankshaft in a chain pump was in one of al-Jazari's saqiya machines. The concept of minimizing intermittent working is also first implied in one of al-Jazari's saqiya chain pumps, which was for the purpose of maximising the efficiency of the saqiya chain pump. Al-Jazari also constructed a water-raising saqiya chain pump which was run by hydropower rather than manual labour, though the Chinese were also using hydropower for chain pumps prior to him. Saqiya machines like the ones he described have been supplying water in Damascus since the 13th century up until modern times,[39] and were in everyday use throughout the medieval Islamic world.[40]

Double-action suction pump with valves and reciprocating piston motion

Citing the Byzantine siphon used for discharging Greek fire as an inspiration,[41] al-Jazari went on to describe the first suction pipes, suction pump, double-action pump, and made early uses of valves and a crankshaft-connecting rod mechanism, when he invented a twin-cylinder reciprocating piston suction pump. This pump is driven by a water wheel, which drives, through a system of gears, an oscillating slot-rod to which the rods of two pistons are attached. The pistons work in horizontally opposed cylinders, each provided with valve-operated suction and delivery pipes. The delivery pipes are joined above the centre of the machine to form a single outlet into the irrigation system. This water-raising machine had a direct significance for the development of modern engineering. This pump is remarkable for three reasons:[16][42][43]

  • The first known use of a true suction pipe (which sucks fluids into a partial vacuum) in a pump.
  • The first application of the double-acting principle.
  • The conversion of rotary to reciprocating motion, via the crank-connecting rod mechanism.

al-Jazari's suction piston pump could lift 13.6 metres of water,[citation needed] with the help of delivery pipes. This was more advanced than the suction pumps that appeared in 15th-century Europe, which lacked delivery pipes. It was not, however, any more efficient than a noria commonly used by the Muslim world at the time.[43]

Water supply system

al-Jazari developed the earliest water supply system to be driven by gears and hydropower, which was built in 13th century Damascus to supply water to its mosques and Bimaristan hospitals. The system had water from a lake turn a scoop-wheel and a system of gears which transported jars of water up to a water channel that led to mosques and hospitals in the city.[44]

Automata

al-Jazari built automated moving peacocks driven by hydropower.[45] He also invented the earliest known automatic gates, which were driven by hydropower.[44] He also created automatic doors as part of one of his elaborate water clocks,[16] He also invented water wheels with cams on their axle used to operate automata.[38] According to Encyclopædia Britannica, the Italian Renaissance inventor Leonardo da Vinci may have been influenced by the classic automata of al-Jazari.[46]

Mark E. Rosheim summarizes the advances in robotics made by Arab engineers, especially al-Jazari, as follows:

Unlike the Greek designs, these Arab examples reveal an interest, not only in dramatic illusion, but in manipulating the environment for human comfort. Thus, the greatest contribution the Arabs made, besides preserving, disseminating and building on the work of the Greeks, was the concept of practical application. This was the key element that was missing in Greek robotic science.[47]

The Arabs, on the other hand, displayed an interest in creating human-like machines for practical purposes but lacked, like other preindustrial societies, any real impetus to pursue their robotic science.[48]

Drink-serving waitress

One of al-Jazari's humanoid automata was a waitress that could serve water, tea or drinks. The drink was stored in a tank with a reservoir from where the drink drips into a bucket and, after seven minutes, into a cup, after which the waitress appears out of an automatic door serving the drink.[49]

Hand-washing automaton with flush mechanism

al-Jazari invented a hand washing automaton incorporating a flush mechanism now used in modern flush toilets. It features a female humanoid automaton standing by a basin filled with water. When the user pulls the lever, the water drains and the female automaton refills the basin.[50]

Peacock fountain with automated servants

al-Jazari's "peacock fountain" was a more sophisticated hand washing device featuring humanoid automata as servants which offer soap and towels. Mark E. Rosheim describes it as follows:[47]

Pulling a plug on the peacock's tail releases water out of the beak; as the dirty water from the basin fills the hollow base a float rises and actuates a linkage which makes a servant figure appear from behind a door under the peacock and offer soap. When more water is used, a second float at a higher level trips and causes the appearance of a second servant figure — with a towel!

 

Musical robot band

Al-Jazari's musical robot band.

al-Jazari's work described fountains and musical automata, in which the flow of water alternated from one large tank to another at hourly or half-hourly intervals. This operation was achieved through his innovative use of hydraulic switching.[16]

al-Jazari created a musical automaton, which was a boat with four automatic musicians that floated on a lake to entertain guests at royal drinking parties. Professor Noel Sharkey has argued that it is quite likely that it was an early programmable automata and has produced a possible reconstruction of the mechanism; it has a programmable drum machine with pegs (cams) that bump into little levers that operated the percussion. The drummer could be made to play different rhythms and different drum patterns if the pegs were moved around.[51]

Clocks

al-Jazari constructed a variety of water clocks and candle clocks. These included a portable water-powered scribe clock, which was a meter high and half a meter wide, reconstructed successfully at the Science Museum (London) in 1976[38][52] Al-Jazari also invented monumental water-powered astronomical clocks which displayed moving models of the Sun, Moon, and stars.

Candle clocks

One of al-Jazari's candle clocks.

According to Donald Routledge Hill, al-Jazari described the most sophisticated candle clocks known to date. Hill described one of al-Jazari's candle clocks as follows:[16]

The candle, whose rate of burning was known, bore against the underside of the cap, and its wick passed through the hole. Wax collected in the indentation and could be removed periodically so that it did not interfere with steady burning. The bottom of the candle rested in a shallow dish that had a ring on its side connected through pulleys to a counterweight. As the candle burned away, the weight pushed it upward at a constant speed. The automata were operated from the dish at the bottom of the candle. No other candle clocks of this sophistication are known.

al-Jazari's candle clock also included a dial to display the time and, for the first time, employed a bayonet fitting, a fastening mechanism still used in modern times.[53]

Elephant clock

The elephant clock was described by al-Jazari in 1206 is notable for several innovations. It was the first clock in which an automaton reacted after certain intervals of time (in this case, a humanoid robot striking the cymbal and a mechanical robotic bird chirping) and the first water clock to accurately record the passage of the temporal hours to match the uneven length of days throughout the year.[54]

Automatic castle clock of al-Jazari, 14th century copy.

Castle clock

al-Jazari's largest astronomical clock was the "castle clock", which was a complex device that was about 11 feet (3.4 m) high, and had multiple functions besides timekeeping. It included a display of the zodiac and the solar and lunar orbits, and an innovative feature of the device was a pointer in the shape of the crescent moon which travelled across the top of a gateway, moved by a hidden cart, and caused automatic doors to open, each revealing a mannequin, every hour.[16][55] Another innovative feature was the ability to re-program the length of day and night in order to account for their changes throughout the year. Another feature of the device was five automaton musicians who automatically play music when moved by levers operated by a hidden camshaft attached to a water wheel.[24] Other components of the castle clock included a main reservoir with a float, a float chamber and flow regulator, plate and valve trough, two pulleys, crescent disc displaying the zodiac, and two falcon automata dropping balls into vases.[56]

Weight-driven water clocks

al-Jazari invented water clocks that were driven by both water and weights. These included geared clocks and a portable water-powered scribe clock, which was a meter high and half a meter wide. The scribe with his pen was synonymous to the hour hand of a modern clock.[38][52] al-Jazari's famous water-powered scribe clock was reconstructed successfully at the Science Museum (London) in 1976.

 

Miniature paintings

Alongside his accomplishments as an inventor and engineer, al-Jazari was also an accomplished artist. In The Book of Knowledge of Ingenious Mechanical Devices, he gave instructions of his inventions and illustrated them using miniature paintings, a medieval style of Islamic art.

 

wikipedia

 

این بیوگرافی در کتاب تاریخ مشاهیر کوردیش اثر استاد مرحوم بابامردوخ روحانی و کتاب دانشمندان کوردیش اثر عبدالکریم مدرس نیز آمده است که شاید شرحی بهتر باشد.

  nazarat()
ابو حنیفه دینوری/Abū Ḥanīfa Dīnawarī دانشمند کهن کوردیش nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦

ابوحنیفه دینوری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
ابوحنیفه دینوری، احمدبن داودبن ونند معروف به‌ابوحنیفه دینوری، زادگاه وی دینور در کرمانشاه و به‌تاریخ تقریبی (۸۲۸ - ۸۸۹ میلادی) برابر با (۲۲۲ - ۲۸۲ هجری قمری) در دوران سامانیان است. تحصیلات خود را در اصفهان، کوفه و بصره به‌پایان رساند و از محضر اسحاق سکیت و پسرش یعقوب سکیت بهره‌ها گرفت. دینوری، گیاه‌شناس، مورخ، جغرافیادان، ستاره‌شناس و ریاضی‌دان، نحوی و لغت‌شناس بوده و به‌علوم هند آشنائی داشته است. یکی از آثار معروف او «کتاب‌النبات» است که به‌شناخت گیاهان اختصاص داشته و به‌تأیید کارشناسان این رشته، دینوری اطلاعات مندرج در این کتاب را براساس تحقیق و تتبع خود استخراج نموده است و دیگران از او نقل قول کرده‌اند. لکلرک درباره او گفته است:

ابوحنیفه ,کرد تبار, بزرگ‌ترین گیاه‌شناس ِ مشرق‌زمین است و از اینکه ابن ابی اصیبعه از ترجمه حال او غفلت کرده تعجب می‌کند و می‌گوید ابن بیطار نام پنجاه گیاه را که گذشتگان از آن شناختی نداشتند از ابوحنیفه نقل می‌کند و در همه‌جا مشهود و هویداست که دینوری به‌نقل اکتفا نکرده و خود به‌نفسه، انواع گیاهان ِ نام‌برده در کتاب ِ خود را دیده و به‌تشریح آن‌ها پرداخته است. از کتاب‌های دیگر او کتاب‌الاکراد است که پیرامون اصل و نسب کردها نوشته است. کتاب‌های تاریخ او بین سال‌های (۱۸۸۸ - ۱۹۱۲ میلادی) به‌وسیله «ولادیمیر گیرگاس» و «کراخکوفسکی» در شهر لیدن ِهلند به‌زبان فرانسه ترجمه و انتشار یافته‌است. تاریخ مرگ وی را در آخرین هفته مارس 895 میلادی ذکر کرده‌اند.

آثار دینوری [ویرایش]

  • کتاب تفسیرالقران
  • کتاب‌الانواء (انواء = جمع نوء و به‌معنی سقوط ستاره در مغرب است)
  • کتاب اصلاح‌المنطق
  • کتاب لحن‌العامه
  • کتاب‌الفصحا
  • کتاب حساب‌الدور والوصایا
  • کتاب‌الزیج
  • کتاب‌النبات (در دو جلد)
  • کتاب‌الجبر والمقابله
  • کتاب جواهرالعلم
  • کتاب‌الرد علی رصدالاصبهانی
  • کتاب‌الشعر و الشعراء
  • کتاب‌التاریخ
  • کتاب اخبارالطوال (شاید همان کتاب‌التاریخ باشد)
  • کتاب فی‌حساب‌الخطائین
  • کتاب‌البلدان
  • کتاب‌القبلة والزوال
  • کتاب‌البحث فی‌حساب‌الهند
  • کتاب‌الجمع والتفریق
  • کتاب نوادرالجبر
  • کتاب‌الاکراد

///////////////

Abū Ḥanīfa Dīnawarī

From Wikipedia, the free encyclopedia
 
Muslim scholar
Ābu Ḥanīfah Āḥmad ibn Dawūd Dīnawarī
Title Al-Dinawari
Born 828CE
Died 896CE
Ethnicity Arab[1] or Kurd[2][3] or Persian[4][5]
Era Islamic golden age
Main interest(s) botanist, historian, geographer, metallurgy, astronomer and mathematician

Ābu Ḥanīfah Āḥmad ibn Dawūd Dīnawarī (828–896)(Arabic: أبو حنیفة الدینوری‎) was a Muslim polymath excelling as much in astronomy, agriculture, botany and metallurgy and as he did in geography, mathematics and history. He was born in the region of Dinawar, halfway between Hamadan and Kermanshah in modern-day western Iran. He studied astronomy, mathematics and mechanics in Isfahan and philology and poetry in Kufa and Basra. He died on July 24, 896 at Dinawar. His most renowned contribution is Book of Plants, for which he is considered the founder of Arabic botany.[6] He also wrote a book on the ancestry of the Kurds titled Ansab al-Akrad.[3] There is no consensus regarding his ethnic background among scholars. Ludwig Adamec considers him to be of Kurdish descent,[3] while Encyclopedia of Islam classifies him as an Arab[1] philologist and scientist, however, Encyclopaedia Britannica and Encyclopaedia Iranica lists him as Persian.[4]

 

 Works

He is the author of about fifteen works

 Mathematics and natural sciences

  1. Kitâb al-jabr wa'l-muqâbila ("Book of Algebra")
  2. Kitâb al-nabât ("Book of Plants")
  3. Kitâb al-kusuf ("Book of Solar Eclipses")
  4. Kitâb al-radd alâ rasad al-Isfahâni ("Refutation of al-Isfahani's Astronomical Observations")
  5. Kitâb al-hisâb ("Book of Arithmetics")
  6. Bahth fi hisâb al-Hind ("Analysis of Indian Arithmetics")
  7. Kitâb al-jam' wa'l-tafriq ("Book of Arithmetics")
  8. Kitab al-qibla wa'l-ziwal ("Book of Astral Orientations")
  9. Kitâb al-anwâ' ("Book of Weather")
  10. Islâh al-mantiq ("Improvement upon Logic")

 Social sciences and humanities

  1. Kitâb al-akhbâr al-tiwâl ("General History")
  2. Kitâb al-kabir ("Grand Book" in history of sciences)
  3. Kitâb al-fisâha ("Book of Rhetorics")
  4. Kitâb al-buldân ("Book of Geography")
  5. Kitâb al-shi'r wa'l-shu'arâ ("Book of Poetry and Poets")
  6. Ansâb al-Akrâd ("Ancestry of the Kurds").

 Translations

His General History (al-Akhbar al-Tiwal) has been edited and published numerous times (Vladimir Guirgass, 1888; Muhammad Sa'id Rafi'i, 1911; 'Abd al-Munim 'Amir & Jamal al-din Shayyal, 1960; Isam Muhammad al-Hajj 'Ali, 2001), but has not been translated in its entirety into a European language. Jackson Bonner has recently prepared an English translation of the pre-Islamic passages of al-Akhbar al-Tiwal, which can be found here.

 Book of Plants

Botany

Al-Dinawari is considered the founder of Arabic botany for his Kitab al-Nabat (Book of Plants), which consisted of six volumes. Only the third and fifth volumes have survived, though the sixth volume has partly been reconstructed based on citations from later works. In the surviving portions of his works, 637 plants are described from the letters sin to ya. He also discusses plant evolution from its birth to its death, describing the phases of plant growth and the production of flowers and fruit.[6]

Many of the Muslim early Botanical works are lost, such as that of Al-Shaybani (d.820), Ibn Al-Arabi (d.844), Al-Bahili (d.845) and Ibn as-Sikkit (d.857), but their works, however, are extensively quoted in later books by Abu Hanifa Al-Dinawari.

Astronomy and meteorology

Parts of al-Dinawari's Book of Plants deals with the applications of Islamic astronomy and meteorology to agriculture. It describes the astronomical and meteorological character of the sky, the planets and constellations, the sun and moon, the lunar phases indicating seasons and rain, the anwa (heavenly bodies of rain), and atmospheric phenomena such as winds, thunder, lightning, snow, floods, valleys, rivers, lakes, wells and other sources of water.[6]

Earth sciences

Parts of al-Dinawari's Book of Plants deals with the Earth sciences in the context of agriculture. He considers the Earth, stone and sands, and describes different types of ground, indicating which types are more convenient for plants and the qualities and properties of good ground.[6]

 References

  1. ^ a b Encyclopedia of Islam, by M. Th Houtsma, Brill Academic, 1993 p.977
  2. ^ The 1,100th Anniversary of a World-Class Kurdish Scholar , Abu-Hanifa Ahmad Dinawari
  3. ^ a b c W. Adamec, Ludwig (2009). Historical Dictionary of Islam. Scarecrow Press. ISBN 0-8108-6161-5. http://books.google.com/books?id=ZtDFey6MXJkC. pp 84
  4. ^ a b Encyclopædia Britannica Online. 27 Dec. 2008 , ad-Dinawari
  5. ^ Charles Pellat, “DĪNAVARĪ, ABŪ ḤANĪFA AḤMAD” in Encyclopedia Iranica DĪNAVARĪ
  6. ^ a b c d Fahd, Toufic, "Botany and agriculture", pp. 815, in Morelon, Régis; Rashed, Roshdi (1996), Encyclopedia of the History of Arabic Science, 3, Routledge, pp. 813–852, ISBN 0-415-12410-7

 External links

 

این بیوگرافی همچنین در کتاب تاریخ مشاهیر کوردیش اثر مرحوم استاد بابامردوخ روحانی و کتاب دانشمندان کوردیش اثر عبدالکریم مدرس نیز شرح گذارده شده است.
منبع:ویکی پدیا

 

  nazarat()
محمود خان دنبلی/از بزرگان تاریخ نقاشی/////////////mahmud khan donboli nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
محمودخان دنبلی
زادروز ۱۲۲۸ ق.
درگذشت ۱۳۱۱ ق.
ملیت ایرانی کوردیش
لقب شریف

محمودخان ملک‌الشعرا (۱۲۲۸ ه‍.ق - ۱۳۱۱ه‍.ق)، معروف به محمودخان صبا[۱] و شاید ملقب به «شریف»*، شاعر و هنرمند دوره قاجار و دوره ناصری بود. او افزون بر سرودن شعر، نقاشی توانا و خوشنویسی چیره دست بود. او در قلمدان‌نگاری، مجسمه‌سازی و برخی دیگر از رشته‌های صنایع دستی نیز طبع آزمود ولی بیشتر به سبب نقاشی‌های آبرنگ و رنگ روغنی‌اش شهرت دارد.[۲]

تبار

او فرزند محمدحسین‌خان عندلیب نوه فتحعلی‌خان صبای کاشانی، ملک‌الشعرای دربار فتح‌علی‌شاه قاجار بود و در تهران متولد شد.

نیاکان فتحعلی خان صبا از خاندان کردنژاد «دنبلی» آذربایجان بودند که هنوز هم در تبریز و خوی و پیرامون‌های آن سکنی دارند و از دوران صفویه به بعد اغلب فرمانروایان آذربایجان از این خاندان برگزیده می‌شدند و مردان دلیر و میهن دوست و دانشمند از میان آنان فراوان برخاسته است.

نیای فتحعلی‌خان، امیر غیاث بیک که از سپهسالاران بنام عهد صفوی بود در جنگی که اتفاق افتاد، به علت اشتباهی که در فرماندهی لشکر مرتکب گردید، باعث کشته شدن گروهی از جوانان زبده خاندان دنبلی شد و از بیم پرخاش برادرش امیر مرتضی‌قلی خان دنبلی و شرمساری از روی پسر کشتگان، دیگر به آذربایجان برنگشته در کاشان منزوی گردید و به سال ۱۱۴۶ هجری قمری چشم از جهان فرو بست.

فرزند امیر غیاث بیک، آقا محمد ضرابی، معاصر نادرشاه و کریمخان زند، پس از مرگ پدر در کاشان ماندگار شده ضرابخانه آن شهر را در عهده گرفت و بدین مناسبت به «ضرابی» مشهور گردید.

فرزند او فتحعلی‌خان، ابتدا از شعرای دربار لطفعلی‌خان زند بود و پس از شکست و کشته شدن شاه زند، به در بار قاجار پیوست و در عهد فتحعلی‌شاه سمت ملک‌الشعرائی دربار و حکومت قم و کاشان و ساوه و نراق و حدود جوشقان و نطنز تا اصفهان با او بود.

پس از فوت فتحعلی‌خان ملک الشعرا به سال ۱۲۳۷ هجری قمری فرزندش محمدحسین‌خان متخلص به عندلیب به جانشینی پدرش سمت ملک‌الشعرائی دربار فتحعلی‌شاه و محمدشاه را به دست آورد. وی که علاوه بر شاعری از صنایع یدی نیز بهره‌یی داشت به سال ۱۲۶۵ هجری قمری یعنی در سالهای سلطنت ناصرالدین شاه درگذشت.

عندلیب سه فرزند ذکور از خود بجای گذاشت، یکی میرزامحمودخان ملک‌الشعرا صاحب ترجمه، و دیگری میرزا محمدخان خجسته معروف به «ندیم باشی» و سومی باباخان که اواسط عمر درگذشت. محمودخان و محمدخان که در محیط فضل و کمال پرورش یافته بودند مقدمات علوم زمان را در نزد عم خود محمدقاسم خان متخلص به فروغ فرا گرفته و به زیور دانش و هنر آراسته گردیدند، لسان‌الملک سپهر بارها می‌گفته است:

«الحق میرزا محمد خان برادر میرزامحمودخان است در جمیع کمالات.»[۳]

بازماندگان

از محمود خان چهار پسر بجای ماند: [۳]

  • میرزا جعفر خان صدر الحکماء که پس از پدر ملک‌الشعرا لقب یافت؛
  • میرزا علی خان که در نقاشی از پدرش الهام و تعلیم گرفته بود و آثارش اغلب آبرنگ است و چند قطعه از آنها در کتابخانه سلطنتی و در مجموعه‌های خصوصی موجود است؛
  • میرزا مهدی خان؛
  • میرزا احمد خان.

آثار

همچنان که آثار منظوم محمود خان اندک است، آثار منثور و مدونش نیز بسیار نادرست زیرا این هنرمند و دانشمند بزرگ تمام اوقات شبانه روزی خود را به کسب دانش و مطالعه و آفریدن آثار هنری گذرانیده او را برای تألیف و تدوین مجال کافی نبوده است. از نوشته‌های او جز نمونه‌یی چند، چیزی بدست نیست از آن جمله مقدمه‌یی بر منشات قائم‌مقام نوشته که در آغاز چاپ تهران و تبریز جا داده‌اند و دو نمونه دیگر در کشکول فرهاد میرزا به چاپ رسیده است .

اعتماد السلطنه در المآثر والآثار (تألیف ۱۳۰۶ هجری قمری) نوشته که در آن سالها به فرمان ناصرالدین شاه مشغول تألیف کتابی در تراجم صاحبان القاب آن زمان بوده است ولی ظاهراً موفق با تمام آن نشده و اکنون چیزی از آن به دست نیست. [۳]

محمودخان تصویرهایی دقیق و مستند از بناهای زمان خود ساخت. کیفیت لطیف و درخشان برخی از این آثار تازگی داشت همچنین طرز پرداز نقطه‌ای‌اش هم بی‌سابقه بود. ولی اوج نوجویی او را در نقاشی رنگ روغنی معروف به استنتاخ (حدود ۱۲۷۲ق) می‌توان مشاهده کرد. این اثر نه تنها اثری تازه و یکتا در آن زمان بود حتا می‌توان آن‌را دیش‌نمونه‌ای برای نقاشی نوگرای معاصر دانست. از دیگر آثارش عمارت بادگیر (۱۲۷۸ ق)، منظره خیابان الماسیه (۱۲۸۸ ق)، کاخ گلستان (۱۲۹۷ق)، صحن آستان حضرت رضا (۱۳۰۳ق) را می‌توان نام‌برد.[۲] اغلب این آثار در موزه کاخ گلستان در معرض دید عموم هستند.

از محمودخان ملک‌الشعرا آثار بدیعی در خوشنویسی هم بجا مانده است. او که به نستعلیق و شکسته‌نستعلیق تسلط داشت آثار سیاه‌مشق بدیع و هنرمندانه‌ای بجا گذاشته است.

پی‌نوشت

  • - این شهرت تا کنون برای محمود خان در جایی نوشته نشده است و گاهی کسانی او را به اشتباه «محمود خان صبا» نام برده‌اند، ولی ملک‌الشعرا در زیر تابلو آبرنگ «استنساخ» به خط خود نوشته است «شبیه محمد قاسم خان در حالتی که پیش چراغ تصحیح کتاب می‌کند و شبیه محمد حسین خان در حالتی که چپق می‌کشد، العبد محمود الشریف، 1279».

پانویس فضایلی ص ۶۶۹

  1. ۲٫۰ ۲٫۱ دایرةالمعارف هنر ص ۵۲۴- ۵۲۵
  2. ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ذکاء، یحیی

منابع

  • ذکاء، یحیی. "محمودخان ملک‌الشعرا، شاعری ماهر، نقاشی چیره‌دست، دانشمندی خوشنویس و انسانی کامل". مجله هنر و مردم، دوره1، ش5و6 (اسفند41 وفرودین ۱۳۴۲): 24-33.
  • پاکباز، رویین، "دایرةالمعارف هنر" انتشارات فرهنگ معاصر، چاپ پنجم ۱۳۸۵
  • فضایلی، حبیب‌الله. اطلس خط. انتشارات مشعل اصفهان. چاپ دوم، اصفهان۱۳۶۲ش.

 

 

 

 تصویر رنگی بالا نیز موجود است که از روی کتاب اسکن و میگذارم.

این بیوگرافی همچنین در کتاب تاریخ مشاهیر کوردیش اثر مرحوم استاد بابامردوخ روحانی و کتاب دانشمندان کوردیش اثر عبدالکریم مدرس نیز شرح گذارده شده است.
منبع:ویکی پدیا

  nazarat()
ابن مستوفی /ibn mostofi holery nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦

اِبْن‌ِ مُسْتَوْفى‌ِ اِرْبِلى‌(هولیری)، ابوالبرکات‌ شرف‌الدین‌ مبارک‌ بن‌ احمد ابن‌ مبارک‌ بن‌ موهوب‌ بن‌ غنیمة بن‌ غالب‌ لخمى‌ اربلى‌ (564 -637ق‌/ 1169-1239م‌)، مورخ‌، ادیب‌، شاعر، آشنا به‌ علم‌ حدیث‌ و متبحر در فن‌ استیفا. وی‌ در اربل‌ (در عراق‌ کنونى‌) متولد شد (یاقوت‌، 1/187؛ ابن‌ خلکان‌، 4/174). بسیاری‌ از افراد خاندان‌ وی‌ اهل‌ فضل‌ و ادب‌ بوده‌اند. پدرش‌، ابوالفتح‌ احمد، بعد از مرگ‌ پدر تا پایان‌ عمر در اربل‌ متصدی‌ دیوان‌ استیفا بود. عم‌ّ او نیز که‌ از فضلای‌ زمان‌ بود، به‌ همین‌ شغل‌ اشتغال‌ داشت‌ (منذری‌، 3/522؛ ابن‌ خلکان‌، 4/151). ابن‌ مستوفى‌ قرآن‌ و ادبیات‌ را از محمد بن‌ یوسف‌ بحرانى‌ و مکّى‌ بن‌ ریّان‌ ماکسینى‌ آموخت‌ و از عبدالوهاب‌ بن‌ هبةالله‌ و مبارک‌ بن‌ طاهر خزاعى‌ و عده‌ای‌ دیگر حدیث‌ شنید (منذری‌، همانجا) و از چند تن‌ از علمای‌ زمان‌ خود اجازة روایت‌ گرفت‌ (همانجا؛ ذهبى‌، سیر، 23/50).
ابن‌ مستوفى‌ در زمان‌ امارت‌ ملک‌ مظفرالدین‌ کوکبوری‌ (د 630ق‌/ 1233م‌) فرمانروای‌ اربل‌ منصب‌ استیفا را که‌ در این‌ نواحى‌ شغل‌ بزرگى‌ به‌ شمار مى‌رفت‌، به‌ عهده‌ داشت‌ و در 629ق‌ مقام‌ وزارت‌ ملک‌ مظفر را یافت‌ و تا مرگ‌ وی‌ در همین‌ سمت‌ باقى‌ بود. یک‌ ماه‌ بعد از مرگ‌ ملک‌ مظفر، مستنصر در اواسط شوال‌ 630 اربل‌ را به‌ تصرف‌ خود درآورد (ابن‌ خلکان‌، 4/150-151؛ فروخ‌، 3/532) و ابن‌ مستوفى‌ را به‌ خدمت‌ دیوانى‌ فراخواند و شغل‌ وزارت‌ را به‌ پیشنهاد کرد، ولى‌ او از قبول‌ این‌ سمت‌ سرباز زد (ابن‌ خلکان‌، 7/326) و گوشه‌نشینى‌ اختیار کرد و به‌ همین‌ نحو روزگار مى‌گذرانید (منذری‌، همانجا؛ ابن‌ خلکان‌، 4/151؛ ابن‌ عماد، 5/187)، تا اینکه‌ مغولان‌ در 634ق‌ شهر اربل‌ را متصرف‌ شدند و او با عده‌ای‌ از امرای‌ لشکر و اهالى‌ اربل‌ به‌ قلعه‌ پناهنده‌ شد و جان‌ سالم‌ به‌ در برد. پس‌ از آنکه‌ مغولان‌ شهر اربل‌ را تخلیه‌ کردند، ابن‌ مستوفى‌ به‌ موصل‌ رفت‌ و مورد استقبال‌ امیر آنجا قرار گرفت‌ و از حمایت‌ او بهره‌مند شد و در آنجا از مقرری‌ و نیز از کتابهای‌ نفیسى‌ که‌ داشت‌، استفاده‌ مى‌کرد و تا آخر عمرش‌ در آن‌ شهر بود و در همانجا درگذشت‌ و در مقبرة سابله‌ بیرون‌ باب‌ الجصاصه‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد (ابن‌ خلکان‌، 4/151، 7/326).
آثار چاپى‌: 1. شرح‌ المشکل‌ من‌ دیوان‌ ابى‌ تمام‌ و المتنبى‌ یا النظام‌ فى‌ شرح‌ شعر المتنبى‌ و ابى‌ تمام‌ (نک: ابن‌ خلکان‌، 4/147). این‌ کتاب‌ در 10 جلد و به‌ کوشش‌ محمد عبده‌ عزّام‌ در 1935م‌ در قاهره‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌ ؛ GAL,S,I/136) 2. بناهة البلد الخامل‌ لمن‌ ورده‌ من‌ الاماثل‌. اکثر مطالب‌ این‌ کتاب‌ دربارة تاریخ‌ ادبا و ملوک‌ است‌ و به‌ تاریخ‌ اربل‌ معروف‌ شده‌ است‌. این‌ اثر به‌ نوشتة ابن‌ خلکان‌ (همانجا) در 4 جلد تدوین‌ یافته‌ (قس‌: و به‌ عقیدة روزنتال‌ با خط خود مؤلف‌ در 5 جلد نوشت‌ شده‌ و سلیمان‌ بن‌ عبدالله‌ ابن‌ ابى‌ الحسن‌ زنجانى‌ مکى‌ آن‌ را تلخیص‌ کرده‌ است‌ (ص‌ 614 - 615؛ ذهبى‌، تاریخ‌ الاسلام‌، 329). جلد چهارم‌ این‌ کتاب‌ به‌ عنوان‌ آخرین‌ جلد در چستربیتى‌ به‌ شمارة 4098 موجود است‌ ( آربری‌، )، V/31 اما صقار (1/9) معتقد است‌ نسخة مذکور جلد دوم‌ این‌ کتاب‌ است‌ که‌ به‌ دست‌ ما رسیده‌، نه‌ جلد چهارم‌. این‌ جلد به‌ کوشش‌ سامى‌ صقار در دو قسمت‌ در عراق‌ (1980م‌) به‌ چاپ‌ رسیده‌ است‌.
آثار یافت‌ نشده‌: 1. اباقماش‌، دربارة ادب‌ و نوادر و غیره‌ (ابن‌ خلکان‌، همانجا)؛ 2. اثبات‌ المحصل‌ فى‌ نسبة ابیات‌ المفصل‌، که‌ در دو جلد تدوین‌ یافته‌. ابن‌ مستوفى‌ در این‌ کتاب‌ از ابیاتى‌ که‌ زمخشری‌ در المفصل‌ به‌ آنها استشهاد جسته‌، سخن‌ رانده‌ است‌ (همانجا)؛ 3. دیوان‌ شعر (همانجا؛ ذهبى‌، سیر، 23/51)؛ 4. سرّالصنعة (ابن‌ خلکان‌، همانجا).
مآخذ: ابن‌ خلکان‌، وفیات‌؛ ابن‌ عماد حنبلى‌، عبدالحى‌، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1351ق‌؛ ابن‌ مستوفى‌، مبارک‌، تاریخ‌ اربل‌، به‌ کوشش‌ سامى‌ صقار، بغداد، 1980م‌؛ ذهبى‌، محمد، تاریخ‌ الاسلام‌، به‌ کوشش‌ بشار عواد معروف‌ و دیگران‌، بیروت‌، 1408ق‌/1988م‌؛ همو، سیراعلام‌ النبلاء، به‌ کوشش‌ بشار عواد معروف‌ و محیى‌ هلال‌ السرحان‌، بیروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ روزنتال‌، فرانتس‌، علم‌التاریخ‌ عند المسلمین‌، ترجمة صالح‌ احمد العلى‌، به‌ کوشش‌ محمد توفیق‌ حسین‌، بغداد، 1963م‌؛ صقار، سامى‌، مقدمه‌ بر تاریخ‌ اربل‌ (نک: ابن‌ مستوفى‌ در همین‌ مآخذ)؛ فروخ‌، عمر، تاریخ‌ الادب‌ العربى‌، بیروت‌، 1983م‌؛ منذری‌، عبدالعظیم‌، التکملة لوفیات‌ النقلة، به‌ کوشش‌ بشار عواد معروف‌، نجف‌، 1388ق‌/1968م‌؛ یاقوت‌، بلدان‌؛ نیز:
Arberry; GAL, S.
ابوالحسن‌ دیانت‌
تایپ‌ مجدد و ن‌ * 1 * زا
ن‌ * 2 * زا 

این بیوگرافی همچنین در کتاب تاریخ مشاهیر کوردیش اثر مرحوم استاد بابامردوخ روحانی و کتاب دانشمندان کوردیش اثر عبدالکریم مدرس نیز شرح گذارده شده است.
 منبع:cgie

متن ترجمه شده هم هست که اضافه می کنم.

  nazarat()
نظامی گنجوی کوردیش/Nizami Ganjavi******** nevisande: - ۱۳۸۸/۱٢/٦
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
جمال‌الدین ابومحمد الیاس بن یوسف نظامی

نگاره خیالی
زادروز ۵۳۷
گنجه
درگذشت ۶۰۸
گنجه
آرامگاه گنجه
محل زندگی گنجه
ملیت ایرانی کوردیش[۱]
پیشه شاعر و داستان‌نویس
سبک سبک شعر فارسی عراقی
لقب حکیم نظامی
دوره سلجوقیان
آثار مخزن‌الاسرار, هفت پیکر
خسرو و شیرین, اسکندرنامه
لیلی و مجنون

نظامی گنجوی، جمال‌الدین ابومحمّد الیاس بن یوسف بن زکی متخلص به نظامی (زادهٔ ۵۳۵ در گنجه - درگذشتهٔ ۶۰۷-۶۱۲) شاعر و داستان‌سرای ایرانی[۲][۳][۴][۵][۶][۷] ، ایرانی‌تبار کوردیش[۱] و پارسی‌گوی قرن ششم هجری(دوازدهم میلادی)، که به‌عنوان پیشوای داستان‌سرایی در ادب فارسی شناخته شده‌است.[۸]

زندگی

 وی خیلی زود یتیم شد[۹][۱۰] و از ابتدا توسط دایی مادرش بزرگ شد و تحت حمایت وی تحصل نمود. مادر او از اشراف کرد بوده و این بر پایهٔ یک بیت از دیباچهٔ لیلی و مجنون («گر مادر من رئیسهٔ کرد...») دانسته شده‌است.[۱۱][۹][۱۲] در باره زادگاه پدری او اختلاف نظر است. برخی از منابع او را از اهالی تفرش و برخی او را از طبقه دهقانان(ایرانیان) آران میدانند[* ۱]}}(اما در تمام کتابهایش تباری غیر کوردی از او ذکر نشده است)

از اشاره‌های موجود در خسرو و شیرین دانسته می‌شود که اولین همسر او، کنیزکی که دارای دربند به عنوان هدیه برایش فرستاده بود، زمانی که نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند و پسرشان محمد هفت سال بیشتر نداشت، از دنیا رفته بوده‌است.[۱۳][* ۲] در لابلای شعرهای نظامی اشاره‌هایی به دو همسر بعدی او نیز دیده می‌شود که هر دو در زمان حیات شاعر درگذشته‌اند.[۱۴]

نظامی از دانش‌های رایج روزگار خویش (علوم ادبی، نجوم، علوم اسلامی و زبان عرب) آگاهی وسیع داشته و این خصوصیت از شعر او به‌روشنی دانسته می‌شود.

نظامی همه عمر خود را در گنجه در زهد و عزلت بسر برد و تنها در ۵۸۱ سفری کوتاه به دعوت سلطان قزل ارسلان (درگذشتهٔ ۵۸۷) به سی فرسنگی گنجه رفت و از آن پادشاه عزت و حرمت دید. نظامی هرچند شاعری مدح‌پیشه نبوده، با تعدادی از فرمانروایان معاصر مربوط بوده‌است، از جمله: فخرالدین بهرامشاه پادشاه ارزنگان از دست‌نشاندگان قلج ارسلان سلطان سلجوقی روم که کتاب مخزن الاسرار را به نام او کرده‌است، اتابک شمس‌الدین محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شیرین به او تقدیم شده‌است، طغرل بن ارسلان سلجوقی و قزل ارسلان بن ایلدگز که در همین منظومه از ایشان نام برده‌است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که لیلی و مجنون را به نام او کرده‌است.

نظامی در فاصلهٔ سال‌های ۶۰۲ تا ۶۱۲ در گنجه درگذشت و آرامگاهی به او در همان شهر منسوب است.

گنجه

برگی از خمسهٔ نظامی، مربوط به ۱۵۴۸ میلادی که در شیراز نگهداری می‌شود.

گنجه از قرن چهام هجری مرکز ولایت ارّان بود، و تا پیش از یورش مغولان از زیباترین شهرهای آسیای غربی به شمار می‌رفت.[۱۵]. نام گنجه، از لغت «گنج» فارسی برگرفته شده است[۱۶]. زبان محاورهٔ مردم ارّان مثل ساکنان سایر نواحی شمال غرب ایران، گونه‌ای از زبان پهلوی (یا فهلوی) بوده‌است.[۱۷] جغرافی‌نویسان قدیم آن زبان را ارّانی نامیده‌اند. ابن حوقل می‌گوید: «مردم بردعه (مرکز قدیم ارّان) به ارّانی سخن می‌گویند». مقدسی در احسن‌التقاسیم توضیح بیشتر در بارهٔ آن زبان دارد و می‌گوید: «در ارّان به ارّانی سخن می‌گویند و فارسی ایشان قابل فهم است، و در پاره‌ای حرف‌ها به زبان خراسانی نزدیک است.» اما زبان نوشتاری شاعران و نویسندگان آن دیار را «فارسی ارانی» نامیده‌اند (در برابر فارسی دری). آمیزش لهجه‌ها و زبان‌های نواحی مختلف ایران، و رواج سخن خاقانی و نظامی به مدت هشتصد سال در سراسر ایران، موجب شد که بسیاری از تعبیرهای خاص آنان وارد فرهنگها یا زبان شاعران و نویسندگان دیگر شده و جزو فارسی دری درآید.[۱۸]

بنابر قول گیراگوس گاندزاکـِتسی (تاریخنگار و کشیش ارمنی در دوران نظامی گنجوی و خود نیز از اهالی شهر گنجه)، پیش از حمله مغولان به شهر گنجه، شهر گنجه دارای انبوه جمعیت پارسیان و اقلیتی از مسیحیان بود[۱۹][۲۰]. باید توجه داشت که گیراگوس بین پارسی و عربی و ترک تفاوت می‌گذاشته‌است و وقتی در متن خود ساکنان شهر گنجه را پارسی می‌خواند منظورش پارسی است نه نام عمومی برای تمام مسلمانان. او برای اعراب از واژهٔ «تاچیک» (Tachik همان تاجیک یا تازیک = تازی = عرب = مسلمان - نیز بنگرید به نوشتارهای پارسی میانه همچون جاماسپنامه) استفاده می‌کند وعربان را تاچیک می‌خواند. او ترکان را تئورک (T'urk) می‌نویسد. برای نمونه در فصل ۱۸ می‌نویسد که «جلال‌الدین محمد خوارزمشاه سپاهیان خود را از میان ایرانیان(پارسیان) و تاچیکان و تئورکان گرد آورد.»[۲۱][۲۲].

در کتاب نزهت المجالس نیز شعرهایی از بیست و چهار شاعر پارسی‌گوی اهل گنجه از پیش از یورش مغولان ذکر شده‌است و وجود این تعداد شاعر پارسی‌گوی تنها از شهر گنجه، که در قرن ششم و هفتم در شمال‏غرب ایران قدم به عرصه گذاشته‏اند و در زبان همگانی ایرانیان ـ فارسی ـ شعر سروده‏اند، نشان‌دهندهٔ رواج بازار شعر و ادب پارسی در عصر نظامی و همچنین مؤید آن است که در ارّان، زبان و ادب فارسی، زبان مردم کوچه و بازار و دربار بوده‌است[۲۳][۲۴][۲۵].

شاعری و سبک نظامی

نسخهٔ خطی از خمسهٔ نظامی

نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستان‌سرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته‌است.[۲۶]

ضمناً بنا بر عادت اهل زمان از آوردن اصطلاحات علمی و لغات و ترکیبات عربی وافر و بسیاری از اصول و مبانی حکمت و عرفان و علوم عقلی به هیچ روی ابا نکرده و به همین سبب و با توجه به دقت فراوانی که در آوردن مضامین و گنجانیدن خیالات باریک در اشعار خود داشت، سخن او گاه بسیار دشوار و پیچیده شده‌است. با این حال مهارت او در ایراد معانی مطبوع و قدرت او در تنظیم و ترتیب منظومه‌ها و داستان‌های خود باعث شد که آثار او بزودی مورد تقلید قرار گیرد.[۲۷]

نظامی گرچه شاعری داستان‌سراست و بیشتر به داستان‌های عاشقانه و یا به قول خود وی به «هوسنامه»ها پرداخته‌است، ولی او شاعری است حکیم و اندیشه‌ور، آشنا با فرهنگ و تاریخ ایران، که در پس قصه‌ها و هوسنامه‌هایش نکاتی عمیق نهفته‌است، و به همین سبب است که او چند بار از خوانندگان مثنوی‌هایش خواسته‌است تا رازها و رمزهای موجود در شعر او را نیز کشف کنند، از جمله در این دو بیت در هفت پیکر:

هر چه در نظم او ز نیک و بد است   همه رمز و اشارت خرد است
هر یک افسانه‌ای جداگانه   خانهٔ گنج شد نه افسانه

[۲۸]

اشعار نظامی گنجوی با سرچشمه فرهنگ ایرانی او، ایران پیشااسلامی و پسااسلامی را وحدت می‌بخشد[۲۹].

نظامی گنجوی و پیشینیان

پاره‌ای از داستانهای نظامی در شاهنامه نیز آمده‌است، ولی نظامی از لحاظ سبک و سخنوری از فخرالدین اسعد گرگانی نیز بهره برده‌است.[۳۰].

او در کتابهای خسرو و شیرین و لیلی و مجنون و اسکندرنامه و هفت پیکر از فردوسی و شاهنامه نام می‌آورد. برای نمونه در اسکندرنامه فردوسی را سخنگوی پیشینه دانای توس می‌خواند.

از ان خسروی می‌که در جام اوست   شرف نامه​ی خسروان نام اوست
سخنگوی پیشینه دانای توس   که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راند   بسی گفتنیهای ناگفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان   بگفتی دراز آمدی داستان
نگفت آنچه رغب پذیرش نبود   همان گفت کز وی گزیرش نبود

همچنین برخی از ابیات نظامی با شاهنامه تطبیق دارد:

فردوسی:

چنان دان که شاهی و پیغمبری   دو گوهر بود در یک انگشتری

نظامی:

نزد خرد شاهی و پیغمبری   چو دو نگین است در انگشتری

فردوسی:

جهان را بلندی و پستی تویی   ندانم چی ای هر چه هستی تویی

نظامی:

همه نیستند آنچه هستی تویی   پناه بلندی و پستی تویی

آثار نظامی

خمسهٔ نظامی، به قلم سال ۱۵۲۴ در هرات، واقع در موزه هنرهای متروپولیتن نیویورک

اثر معروف و شاهکار بی‌مانند نظامی، خمسه یا پنج گنج است که در قلمرو داستان‌های غنایی امتیاز بسیار دارد و او را باید پیشوای این‌گونه شعر در ادب فارسی دانست. خمسه یا پنج گنج نظامی شامل پنج مثنوی است:

  • مخزن الاسرار، در بحر سریع، در حدود ۲۲۶۰ بیت مشتمل بر ۲۰ مقاله در اخلاق و مواعظ و حکمت. در حدود سال ۵۷۰ به اتمام رسیده‌است و از آن است این ابیات:
هر که تو بینی ز سپید و سیاه   بر سرکاری است درین کارگاه
جغد که شوم است به افسانه در   بلبل گنج است به ویرانه در
هر که درین پرده نشانیش هست   درخور تن قیمت جانیش هست
  • خسرو و شیرین، در بحر هزج مسدس مقصور و محذوف، در ۶۵۰۰ بیت، که به سال ۵۷۶ ه'. ق. نظمش پایان گرفته‌است. ابیات زیر در توصیف آب‌تنی شیرین از آنجاست:
چو قصد چشمه کرد آن چشمهٔ نور   فلک را آب در چشم آمد از دور
سهیل از شعر شکرگون برآورد   نفیر از شعری گردون برآورد
پرندی آسمان‌گون بر میان زد   شد اندر آب و آتش در جهان زد
  • لیلی و مجنون، در بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف، در ۴۷۰۰ بیت. نظم این مثنوی به سال ۵۸۸ هجری به پایان رسیده‌است و از آنجاست:
مجنون چو حدیث عشق بشنید   اول بگریست، پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست   در حلقهٔ زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در بر   کامروز منم چو حلقه بر در
  • هفت پیکر (که آن را بهرام‌نامه و هفت گنبد نیز خوانده‌اند)، در بحر خفیف مسدس مخبون مقصور و محذوف، در ۵۱۳۶ بیت، در سرگذشت افسانه‌ای بهرام گور. از آن منظومه‌است در وصف ایران:
همه عالم تن است و ایران دل   نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد   دل ز تن به بود یقین باشد
میانگیز فتنه میافروز کین   خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج   مکن ناسپاسی در آن مال و گنج
  • اسکندرنامه، در بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، در ۱۰۵۰۰ بیت، مشتمل بر دو بخش شرفنامه و اقبالنامه که در حوالی سال ۶۰۰ به اتمام رسیده‌است. و از آنجاست این ابیات در مرگ دارا:
سکندر چو دانست کآن ابلهان   دلیرند بر خون شاهنشهان
پشیمان شد از کرده پیمان خویش   که برخاستش عصمت از جان خویش
چو در موکب قلب دارا رسید   ز موکب روان هیچکس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون   کلاه کیانی شده سرنگون

تلاش در جعل هویت نظامی

یکی از پژوهشگران جمهوری آذربایجان بیتی را به نظامی منسوب کرد[۳۱] که از دید فنی (قافیه) نادرست است (گرگ با ترک قافیه نمی‌شود و ایراد ادبی دارد)[۳۲] و در هیچ نسخهٔ خطی وجود ندارد. همچنین در ادبیات پارسی و فرهنگ ایرانی همواره گرگ جانوری خونخوار و دَدمنش به شمار آمده‌است. بیت جعلی مورد نظر(که بدون هیچ بیت پیشین و پسین جعل شده‌است) چنین است[۳۳].

پدر بر پدر، مر مرا ترک بود   به فرزانگی هر یکی گرگ بود

نظامی در ابیات راستینش نیز گرگ را حیوانی نادان و وحشی معرفی می‌کند و آن را کمتر از شیر و روبه می‌داند:

ز آن بر گرگ روبه راست شاهی   که روبه دام بیند گرگ ماهی

یا:

به وقت زندگی رنجور حالیم   که با گرگان وحشی در جوالیم

یا:

پیامت بزرگست و نامت بزرگ   نهفته مکن شیر در چرم گرگ

یا:

روباه ز گرگ بهره زان برد   کین رای بزرگ دارد آن خرد

با وجود اینکه تمامی آثار نظامی گنجوی پارسی هست[۳۴]، قوم‌گرایان پانترکیست دیوان یک شاعر دیگر به نام نظامی قونوی (از دوران حکومت عثمانی)[۳۵] را به نظامی گنجوی منسوب می‌کنند[۳۶]

جمهوری آذربایجان سالیانی هست که در رابطه با تحریف نظامی گنجوی ادعاهای غیرعلمی مطرح می‌کند[۳۷]. جمهوری آذربایجان با نصب مجسمه او در میدانهای مختلف جهان, آن را شاعر آذربایجانی و غیرایرانی معرفی کند. پروفسور پائولا اورساتی (Paola Orsatti)، استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه ساپینتزای (Sapienza) شهر رُم، نصب مجمسه نظامی در رم را یک تحریف تاریخی میداند:". اما پرده‌برداری از مجسمه‌ای از نظامی گنجوی در شهر رُم با عنوان «شاعر آذربایجانی» باید ما را به خود بیاورد تا در برابر چنین تحریف‌هایی واکنش نشان دهیم". [۳۸]. و همچنین استاد ایوان میخالویچ استبلین-کامنسکی, پروفسور و رئیس بخش شرقشناسی دانشگاه سینت پیتسربورگ در رابطه با مجسمه نظامی در یکی از میدانهای آن شهر و تحریف تاریخ می‌گوید:"برای نمونه ادعا آنها یک مجسمه در میدان کمنوستورسک نصب کردند و او را "شاعر بزرگ آذربایجانی" نامیدند. در حالیکه نظامی گنجوی حتی ترکی صحبت نمی‌کرد. آنها می‌گویند چون در سرزمین امروزی به نام جمهوری آذربایجان زندگی می‌کرد. اما نظامی تمامی آثارش به فارسیست"[۳۹]. همچنین در سال ۲۰۱۲ کتابی به نام «درباره سیاسی‌سازی شاعر ایرانی نظامی گنجوی در دوران نوین»، نوشته سیاوش لرنژاد و علی دوست‌زاده که اکتبر ۲۰۱۲ (مهرماه ۱۳۹۱)به زبان انگلیسی منتشر شده‌است به بررسی این اقدام‌ها و تحریف‌ها و بدخوانی‌ها و برداشت‌های اشتباه و غرض‌آلوده از سروده‌های نظامی به دست دانشمندان شوروی و «ناسیونالیست»های جمهوری آذربایجان و پان‌ترکان می‌پردازد. این کتاب به طور رایگان در روی اینترنت قرار گرفت[۴۰]. خانم دکتر پائولا اورساتی (Paola Orsatti)، استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه ساپینتزای (Sapienza) شهر رُم، درباره این کتاب چنین می‌نویسد[۴۱]: «این کتاب فهرست کاملی از تحریف‌هایی را بررسی می‌کند که به منظورهای ناسیونالیستی به وجود آورده شدند و امروزه در زمینه پژوهش‌های مربوط به شاعر بزرگ ایرانی، نظامی گنجوی، رایج شده‌اند. این تحریف‌ها از زمانی آغاز شدند که دولت شوروی تصمیم گرفت هشتصدمین سالگرد نظامی را جشن بگیرد. نویسندگان این کتاب با نگاهی دقیق و انتقادی استدلال‌هایی را بررسی می‌کنند که دانشمندان شوروی و نیز به تازگی نویسندگان جمهوری آذربایجان درباره نظامی مطرح کرده‌اند تا او را به اصطلاح «شاعر آذربایجانی» بخوانند و آثار او را جزو به اصطلاح «ادبیات آذربایجانی» بدانند. نویسندگان این کتاب نادرست‌بودن این ادعاها را نشان می‌دهند. گذشته از این بخش‌های انتقادی، کتاب حاضر بخش‌های سازنده‌ای هم دارد و آن هم اطلاعات و آگاهی‌هایی است که نویسندگان از منبع‌های دست اول از جمله از راه بازخوانی دقیق آثار نظامی و دیگر شاعران همروزگار او و نیز منبع‌های تاریخی همروزگار او در پیش چشم ما گذاشته‌اند. این کتاب پژوهشی جالب و با دقت مستندشده در زمینه ادبیات کلاسیک فارسی است و نیز به پرسش‌هایی درباره وضعیت تاریخی و قوم‌نگاری و زبانی منطقه ارّان و تراقفقاز پاسخ می‌دهد.»

در سال ۲۰۰۷ نوروز علی محمداف، دانشمند فرهنگی تالش بخاطر پشتیبانی از فرهنگ تالشی به زندان روانه شد (بنگرید به [Novruzali Mammadov] در ویکیپیدای انگلیسی)[۴۲]. یکی از اتهامات دولت جمهوری آذربایجان علیه وی این بود که نظامی گنجوی را در یک نشریه غیرترک و تالش خوانده بود[۴۳]. [۴۴]. در سال ۲۰۰۹ نوروز علی محمداف در زندان جان سپرد[۴۵].

پانویس

  1. در رابطه با پدر او، بهروز ثروتیان این بیت در لیلی و مجنون را شاهد می‌آورد («دهقان فصیح پارسیزاد - از حال عرب چنین کند یاد») و می‌نویسد: «دهقان فصیح پارسی زاد: نظامی گنجه​ای/عرب:مجنون و پدر او/یادداشت- سرآغاز بندهای لیلی و مجنون همه به توضیحی کنایی آراسته‌است و شاعر بالکنایه اشاره می‌کند که این بخش از خود اوست یا در داستان اصلی و به زبان عربی آمده‌است. بیت اول بند ۳۶ از اهمیت به سزایی از نظر تاریخ تحقیق در زندگی و آثار نظامی برخوردار است و آن اینکه شاعر شغل و موقعیت اجتماعی خود را که «دهقان» بوده‌است و همچنین نژاد او که خود را «پارسی زاده» می​نامد، به تصریح بیان داشته و هیچگونه تردیدی در صحت بیت و مطلب نیست و با تحقیق درباره​ی دهقانان قرن ششم در آذربایجان و بررسی «پارسی» که آیا نظر او «ایرانی» است یا زبان «پارسی» و یا هر دو، گوشه​ای از حیات و موقعیت اجتماعی شاعر آشکار می‌گردد. بهروز ثروتیان، «لیلی و مجنون»(نظامی گنجه‌ای)- انتشارات امیر کبیر- صفحه ۴۲۴: برخی از منابعنقل قول: دهقان فصیح پارسی زاد: نظامی گنجه​ای عرب:مجنون و پدر او یادداشت- سرآغاز بندهای لیلی و مجنون همه به توضیحی کنایی آراسته‌است و شاعر بالکنایه اشاره می‌کند که این بخش از خود اوست یا در داستان اصلی و به زبان عربی آمده‌است. بیت اول بند ۳۶ از اهمیت به سزایی از نظر تاریخ تحقیق در زندگی و آثار نظامی برخوردار است و آن اینکه شاعر شغل و موقعیت اجتماعی خود را که «دهقان» بوده‌است و همچنین نژاد او که خود را «پارسی زاده» می​نامد، به تصریح بیان داشته و هیچگونه تردیدی در صحت بیت و مطلب نیست و با تحقیق درباره​ی دهقانان قرن ششم در آذربایجان و بررسی «پارسی» که آیا نظر او «ایرانی» است یا زبان «پارسی» و یا هر دو، گوشه​ای از حیات و موقعیت اجتماعی شاعر آشکار می‌گردد.
    • نویسنده: امین، سید حسن
    نشریه: زبان و ادبیات» حافظ» فروردین ۱۳۸۶ - شماره ۳۹ (۲ صفحه - از ۱۷ تا ۱۸).."ویژه نامهٔ نظامی گنجه‌ای: تبار، زبان و خاندان نظامی" [۱]"پدر نظامی(یوسف)به تصریح صریح خود او در«لیلی و مجنون»، فارسی:«پارسی:فارس»بوده‌است، چنان‌که گوید: دهقان فصیح پارسی زاد /از حال عرب چنین کند یاد. دهقان مان دهگان(به معنی یک ایرانی اصیل و مالک زمین‌های کشاورزی)ست، چنان‌که فردوسی گوید: از ایشان هر آن کس که دهگان بدند/ ز تخم و نژاد بزرگان بدند. این تعبیر دهگان، بعدها از باب اطلاق جزء به کلّ به همهٔ ایرانیان اطلاق شده است؛چنان‌که فردوسی گوید:نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود. در عین حال، واژهٔ دهقان به معنی «تاریخ نگار»هم به کار رفته‌است، چنان‌که تعبیر نظامی که دهقان را به صفت«فصیح»متصف می‌کند، به همین معنی اخیر است و باز در همین معنی فردوسی هم گفته‌است: ز دهقان کنون بشنو این داستان/ که برخواند از گفتهٔ باستان. یا: سراینده دهقان موبد نژاد/ از این داستانم چنین کرد یاد. پس نظامی که خود را«دهقان فصیح پارسی زاد»، معرفی می‌کند، باید هم ایرانی نژاده و اصیل، هم تاریخ‌دان و سخنور و هم صاحب زمین‌های کشاورزی باشد. نقش دهگانان در حفاظت از فرهنگ و تاریخ ایران در عصر اسلامی و نیز در گردآوری خراج و ایصال آن به دولت مرکزی، نیز قابل ذکر است. خلاصه آن‌که خاندان نظامی در گنجه (چون فردوسی در توس و نظام الملک در بیهق)یک خاندان دهگای با آگاهی فرهنگی و تمکّن مادی بوده‌اند. یکی از قرائن این سوابق خانوادگی، آشنایی تاریخی ما با پدر نظامی«مؤید مطرزی»و عمو یا برادر یا عموزاده‌اش به نام قوامی مطرزی از پارسی‌گویان قصیده و غزل سرای آذربایجان است "
    • ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، جلد دوم، ص
    • درباره سیاسی‌سازی شاعر ایرانی نظامی گنجوی در دوران نوین»، نوشته سیاوش لرنژاد و علی دوست‌زاده که اکتبر ۲۰۱۲ (مهرماه ۱۳۹۱) در ۱۸۸ صفحه به زبان انگلیسی منتشر شده‌است
    Siavash Lornejad, Ali Doostzadeh "On the Modern Politicization of the Persian Poet Nezami Ganjavi", Edited by Victoria Arakelova, YEREVAN SERIES FOR ORIENTAL STUDIES, Yerevan, October 2012. [۲] در برخی از نسخه‌های اسکندرنامه، این دو بیت نیز آمده‌است:
    چو در گرچه در بحر گنجه گمم   ولی از قهستان شهر قمم
    به تفرش دهی هست «تا»(طا) نام او   نظامی از آنجا شده نام‌جو

    لطفعلی آذر بیگدلی نیز درمقدمه یوسف وزلیخای خود گفته‌است:

    دگرسرودیار قم نظامی کزو ملک سخن دارد تمامی ** زخاک تفرش است آن گوهر پاک ولی در گنجه مدفونست در خاک

    وحید دستگردی معتقد است که این دو بیت شاید الحاقی باشند ولی عراقی بودن نظامی و اینکه پدر و نیاکانش اهل عراق عجم بوده​اند را مسلم می‌داند. وحید دستگردی نیز می‌نویسد:«برای اثبات این مطلب که آیا زاد و بوم نظامی همان شهر گنجه‌است یا آنکه در عراق عجم متولد و در زمان کودکی با پدر به گنجه رفته، دلیلی در اشعارش نیست، ولی تقریباً تمام تذکره نویسان می​نگارند که در گنجه متولد شده‌است، اما عراقی الاصل بودن وی مسلم است. بدین دلیل که در همه جا عراق را ستایش و همواره به دیدار عراق و مسافرت بدین صوب اضهار شوق کرده‌است و از آن جمله است(مخزن الاسرار ص ۱۷۹):

    گنجه گره کرده گریبان من   بی​گرهی گنج عراق آن من
    بانگ برآورده جهان کای غلام   گتجه کدام است، نظامی کدام؟

    (خسرو و شیرین ص ۳۶۱):

    عراقی​وار بانگ از چرخ بگذاشت   به آهنگ عراق این بانگ برداشت

    شرفنامه(ص ۵۳)

    عراق دل افروز باد ارجمند   که آوازه​ی فضل از او شد بلند

    دلیل قمی و تفرشی بودن نظامی نزد تذکره نویسان این دو بیست از اقبالنامه ص (۲۹):

    گرچه در بحر گنجه گمم   ولی از قهستان شهر قمم
    به تفرش دهی هست "تاً نام او   نظامی از آنجا شده نام جو

    این دو بیت به ابیات نظامی هرچند شباهت تام دارد و زبان همان زبان است، اما در نسخ کهن سال ما این دو نیست، بعلاوه در جایی واقع شده‌است که ارتباطی با مطلب ندارد و رشته​ی معنی را قطع می​کند، یعنی میانه​ای این دو بیت:

    (اقبالنامه ص ۲۹): این دوبیت کمال ارتباط معنوی و لفظی را با هم دارند و صاحب ذوق سلیم می​داند که جای دو بیت تفرش و قم در میان این دو بیت نیست، پس باآنکه عراقی بودن نظامی مسلم است و پدر و نیاکانش اهل عراق عجم بوده​اند دلیل مسملی برقمی و تقرشی بودن وی در دست نیست و این دو بیت به دلیل عدم تناسب مکان و نبودن در نسخ کهن​سال شاید الحاقی باشد» برات زنجانی- آثار و احوال و شرح مخزن الاسرار نظامی گنجوی- دانشگاه تهران -۱۳۸۴).

    فرانکویس دا-بلویس (محقق نظامی‌شناس) نیز در کتاب خود به نام «بررسی ادبیات پارسی» این دو بیت را الحاقی تشخیص داده‌است و معتقد است نظامی اهل گنجه بوده (که در آن زمان به گفت او: هنوز دارای مردمان ایرانی بود) تمام عمر خود را در قفقاز جنوبی گذرانده‌است.

    C. A. (Charles Ambrose) Storey and François de Blois (۲۰۰۴), «Persian Literature - A Biobibliographical Survey: Volume V Poetry of the Pre-Mongol Period.», RoutledgeCurzon; 2nd revised edition (June 21, 2004). ISBN 0-947593-47-0. Pg ۳۶۳: «Nizami Ganja’i, whose personal name was Ilyas, is the most celebrated native poet of the Persians after Firdausi. His nisbah designates him as a native of Ganja (Elizavetpol, Kirovabad) in Azerbaijan, then still a country with an Iranian population, and he spent the whole of his life in Transcaucasia; the verse in some of his poetic works which makes him a native of the hinterland of Qom is a spurious interpolation.»

    نظامی ز گنجینه بگشای بند   گرفتاری گنجه تا چند چند
    برون آر اگر صیدی افکنده​ای   روان کن اگر گنجی آکنده​ای
  2. هرچند برخی از محققان مانند وحید دستگردی با استناد یک بیت، نام این کنیزک را آفاق دانستند، اما سعید نفیسی می‌گوید: «مرحوم وحید دستگردی ازین بیت که گوید:
    سبک رو چون بت قفچاق من بود   گمان افتاد که خود آفاق من بود

    استنباط عجیبی کرده و نام این کنیزک و همسر نظامی را «آفاق» دانسته‌است و متوجه نبوده‌است که مراد وی از «گمان افتاد که خود کافاق من بود» این نیست که نامش آفاق بوده بلکه مقصود اینست که چنین باو دل بسته بوده‌است که او را همه چیز خود میدانسته و در نزد او جانشین همهٔ آقاق و در برابر همهٔ آقاق بوده‌است. البته در زمان ما معمول شده‌است که نام زنان را «آفاق» بگذارند اما در زمان نظامی این کلمه در نام زنان معمول نبوده و نظیر آن در جای دیگر نشده‌است و بسیار بعید می‌نماید که نام این همسر آفاق بوده باشد» (دیوان قصاید و غزلیات نظامی گنجوی، به کوشش سعید نفیسی، ۱۳۳۷، ص ۳۹۵)

    جای دیگر نظامی به دو همسر دیگر خود اشاره می‌کند:

    فلک پیشتر زین که آزاده بود   از آن به کنیزی مرا داده بود
    همان مهر و خدمتگری پیشه داشت   همان کاردانی در اندیشه داشت
    پیاده نهاده رخش ماه را   فرس طرح کرده بسی شاه را
    خجسته گلی خون من خورد او   بجز من نه کس در جهان مرد او
    چو چشم مرا چشمهٔ نور کرد   ز چشم منش چشم بد دور کرد
    ربایندهٔ چرخ آنچنانش ربود   که گفتی که نابود هرگز نبود
    بخشنودیی کان مرا بود از او   چگویم خدا باد خشنود از او
    مرا طالعی طرفه هست از سخن   که چون نو کنم داستان کهن
    در آن عید کان شکر افشان کنم   عروسی شکر خنده قربان کنم
    چو حلوای شیرین همی ساختم   ز حلواگری خانه پرداختم
    چو بر گنج لیلی کشیدم حصار   دگر گوهری کردم آنجا نثار
    کنون نیز چون شد عروسی بسر   به رضوان سپردم عروسی دگر
    ندانم که با داغ چندین عروس   چگونه کنم قصه روم و روس
    به ار نارم اندوه پیشینه پیش   بدین داستان خوش کنم وقت خویش

    از این اشعار آشکار می‌گردد که گذشته از کنیز و همسری که هنگام نظم خسرو و شیرین از دست داده‌است، همسر دیگری از دست داده که هنگام لیلی و مجنون زنده نبوده و همسر سومی از دست او رفته که هم کنیز بوده و چنانکه که خود گوید جز وی مرد دیگری ندیده یعنی دوشیزه بوده‌است و هنگان نظم اقبال نامه زنده نبوده‌است. به نظر می‌رسد که از این دو همسر دیگر فرزندی نداشته‌است.

=================

Nizami Ganjavi

From Wikipedia, the free encyclopedia
 
Nizami (Ganjavi)

Rug depiction of Nizami Ganjavi (1939)
Born 1141 (approximate) (Earlier date around circa 1130 has also been mentioned)
Ganja )
Died 1209
Ganja/original from kurdish family
Period 12th century
Genres Romantic Persian Epic Poetry,[1] Persian lyrical poetry, Wisdom Literature
Notable work(s) The Five Jewels (Panj Ganj)


Nizami Ganjavi (Persian: نظامی گنجوی‎; Kurdish: Nîzamî Gencewî, نیزامی گه‌نجه‌وی, Nezāmi-ye Ganjavi; نظامی گنجوی; 1141 to 1209)(6th Hejri century), Nizami Ganje'i,[2] Nizami,[3] or Nezāmi (Persian: نظامی‎), whose formal name was Niẓām ad-Dīn Abū Muḥammad Ilyās ibn-Yūsuf ibn-Zakkī,[4] was a 12th-century Persian poet.[2][5][6][7][8][9] Nezāmi is considered the greatest romantic epic poet in Persian literature,[10] who brought a colloquial and realistic style to the Persian epic.[1][3] His heritage is widely appreciated and shared by Iran,[2] Kurdistan region.

Life

His personal name was Ilyas[2] and his chosen pen-name was Nezami (also spelled as Nizami and Neẓāmi). He was born of an urban[11] background in Ganja (Great Seljuq[1] empire now present-day Azerbaijan) and is believed to have spent his whole life in South Caucasus. According to De Blois, Ganja was a city which at that time had predominantly an Iranian population.[2] The Armenian historian Kirakos Gandzaketsi (Ca. 1200-1271) mentions that: "This city was densely populated with Iranians and a small number of Christians".[15]

Because Nezami was not a court poet, he does not appear in the annals of the dyansties.[16] Tazkerehs, which are the compilations of literary memoirs that include maxims of the great poets along with biographical information and commentary of styles refer to him briefly.[16] Much of this material in these Tazkerehs are based on legends, anecdotes, and hearsays.[16] Consequently, few facts are known about Nezami's life,[11][16] the only source being his own work, which does not provide much information on his personal life.[11]

Parents

Nezami was orphaned[3][17] early and was raised by his maternal uncle Khwaja Umar who took responsibility for him and afforded him an excellent education. His mother, named Ra'isa, was of Kurdish[3][11][18] background. His father, whose name was Yusuf is mentioned once by Nezami in his poetry.[3] In the same verse, Nezami mentions his grandfather's name as Zakki. In part of the same verse,[19] some have taken the word Mu'ayyad as a title for Zakki[4] while others have interpreted it as the name of his great grandfather. Some sources have stated that his father might be possibly from Qom.[3][18] Nezami is variously mentioned as a Persian and/or Iranian.[5][20]

 

Family

Nezami was married three times. His first wife, who is called Afaq by many modern writers, was a Kipchak slave girl, was sent to him by Fakhr al-Din Bahramshah, the ruler of Darband, as a part of a larger gift. She became Nezami's first and according to Iraj Bashiri: "most beloved wife". His only son Mohammad was from Afaq. Afaq died after "Khosrow and Shirin" was completed. Mohammad was seven at the time. Although her name being called "Afaq" was first mentioned by Vahid Dastgerdi, Said Nafisi and a recent source have challenged that her name was Afaq[21] and have taken the Afaq to mean "horizin" rather than a proper name. Strangely enough, Nezami's other wives, too, died prematurely - the death of each coinciding with the completion of an epic, prompting the poet to say, "God, why is it that for every mathnavi I must sacrifice a wife!".[22]

Education

Nezami was not a philosopher[23] in the sense of Avicenna or an expositor of theoretical sufism in the sense of Ibn 'Arabi. However, he is regarded as a philosopher[23] and gnostic[23] who mastered various fields of Islamic thoughts which he synthesized in a way that brings to mind the traditions of later Hakims such as Qutb al-Din Shirazi.[23]

Often referred to by the honorific Hakim ("the Sage"), Nezami is both a learned poet and master of a lyrical and sensuous style. About Nezami's prodigious learning there is no doubt. Poets were expected to be well versed in many subjects; but Nezami seems to have been exceptionally so. His poems show that not only he was fully acquainted with Arabic and Persian literatures and with oral and written popular and local traditions, but was also familiar with such diverse fields as mathematics, astronomy,[24] astrology,[24] alchemy, medicine, botany, Koranic exegesis, Islamic theory and law, Iranian myths and legends,[25] history, ethics, philosophy and esoteric thought, music, and the visual arts.[3] His strong character, social sensibility, and knowledge of oral and written historical records, as well as his rich Persian[16] cultural heritage unite pre-Islamic and Islamic Iran into the creation of a new standard of literary achievement. Being a product of the Iranian[26] culture of the time, he not only created a bridge between pre-Islamic and Islamic Iran, but also between Iran[26] and the whole ancient world.

Influences and literary scene

Khosrow Parviz discovers Shirin bathing in a pool

The recent discovery and publication of the anthology titled Nozhat al-Majales contains Persian language quatrains from Nizami and 115 other poets from the northwestern Iran (Arrān, Šarvān, Azerbaijan; including 24 poets from Ganja alone) during the same era.[27] Unlike other parts of Persia, where the poets mostly belonged to higher echelons of society such as scholars, bureaucrats, and secretaries, a good number of poets in the northwestern areas rose from among the common people with working-class backgrounds, and they frequently used colloquial expressions in their poetry.[27] Accordingly, the book demonstrates the social conditions at the time, reflecting the full spread of Persian language and the culture in the region, which is evidenced by the common use of spoken idioms in poems and the professions of many of the poets.[27] The influence of the northwestern Pahlavi language, for example, which had been the spoken dialect of the region, is clearly observed in the poems contained in this anthology.[27] However, at the same time, the Caucasus region was entertaining a unique mixture of ethnic cultures.[27] Khaqani's mother was a Nestorian Christian, Mojir Baylqani's mother was an Armenian, and Nezami's mother was a Kurd.[27] Their works reflect the cultural and linguistic diversity of the region.[27]

By the end of the tenth century,[16] Persian literature became widespread from the eastern Mediterranean to the banks of the Indus. The earliest extant example of Persian poetry from the area is that of Qatran Tabrizi(1009–1072) who served in the courts of the Shaddadid and Rawadid dynasties. Qatran Tabrizi, is credited with what some scholars in the last century have termed as the founder of the "Azerbaijan"[3] or "Trans-Cacausian" school[28] or "Tabriz School"[29] or "Shirvan School"[29] or "Arranian Style"[30] of Persian poetry. This school produced a distinctive style of poetry in Persian, which contrasted with "Khurasani" ("Eastern") style in its rhetorical sophistication, its innovative use of metaphor, its use of technical terminology and Christian imagery, the presence of Persian[31] archaism while borrowing from Arabic vocabulary, as well as new concepts.[27] Other sources including the Encyclopaedia of Islam and traditional Iranian literary sources have used the term "'Iraqi" style for the Persian poetry of Nezami.[32]

The Seljuqs took control of Ganja from the Shaddadids in 1075 A.D. and spread Persian literary westwards to their courts. In the middle of the twelfth century, the Seljuks control of the region weakened and their provincial governors, virtually autonomous local princes, further encouraged Persian[26] culture, art and poetry in their courts. Persian culture characteristically flourished in this era when political power was diffused and Persian remained the primary language, Persian civil cervants, merchants were in great demand and rival dynastines continue to vie for the service of Persian poets.[16] This was especially true in Ganjeh, the Caucasian outpost town where Nizami lived.[16] Nezami was patronized by different rulers and dedicated his epics to various rival dynasties including the Seljuqs, Eldiguzids(who maintained control of Ganja during most of the later 12th century), Shirvanshahs, the ruler of Ahar and Ahmadilis. Although he enjoyed the patronage of various rulers and princes, he avoided the court life and is generally believed to have lived a secluded life. Since he was not a court poet, he does not appear in the annals of the dynasties which list the names of events of the ruling families.[16]

According to Professor Chelkowski: It seems that Nezami's favorite pastime was reading Firdawsi's monumental epic Shahnameh (The book of Kings).[26] Nezami has mentioned Ferdowsi as the Sage (Hakim) and Knower/Wise (daanaa) and the great master of discourse: who has decorated words like new bride. Nezami advises the son of the Shirvanshah to read the Shah-nama and to remember the meaningful sayings of the wise.[33] Nezami has used the Shahnameh as a source in his three epics of "Haft Paykar", "Khosrow and Shirin" and "Eskandar-nameh".[26]

The story of Vis and Ramin also had an immense influence on Nezami. Although Nezami takes the bases for most of his plots from Ferdowsi, but the basis for his rhetoric comes from Gorgani.[34] This is especially noticeable in the Khosrow and Shirin, which is of the same meter and imitates some scenes from Vis and Ramin. Nezami's concern with astrology also has a precedent in an elaborate astrological description of the night sky in Vis and Ramin. Nezami had a paramount influence on the romantic tradition, and Gorgani can be said to have initiated much of the distinctive rhetoric and poetic atmosphere of this tradition, with the absence of the Sufi influences, which are seen in Nezami's epic poetry.

The first monumental work of Nezami, the Makhzan al-Asrar is influenced by Sanai's "Hadikat al-Hakika".[35][5][36] Nezami acknowledges this but considers his work to be superior. The main similarities between Sanai's poem and Nezami's are in its ethico-philosophical genre, although Nezami uses a different metre and organized the whole work in a different fashion.[5] Khaqani Sherwani daring imagery, was to have a momentous[37] influence on Nezami Ganjavi and through the latter on Persian poetry[37] in general.

Works

Nezami lived in an age of both political instability and intense intellectual activity, which his poems reflect; but little is known about his life, his relations with his patrons, or the precise dates of his works, as the many legends built up around the poet color the accounts of his later biographers.

Persian lyrical poetry

Only a small corpus of his lyric poetry, mainly qaṣīdahs ("odes") and ghazals ("lyrics") have survived. Ten of his quatrains have also been recorded in the anthology Nozhat al-Majales (which was compiled around 1250 A.D.) by Jamal Khalil Shirvani[27] along with 23 other poets from Ganja. A famous ghazal of Nezami talks about altruism as the path for reaching the ultimate spiritual goal:

I went to the (Spiritual) Tavern last night, but I was not admitted ,
I was bellowing yet nobody was listening to me,
Either none of the wine-sellers (term meaning "spiritually adept") were awake,
Or I was a nobody, and no one opened the door for a Nobody,
When more or less half of the night had passed,
A shrewd, perfect man (rind) raised his head from a booth and showed his face,
I asked him: “to open the door”, he told me: “go away, do not talk nonsense!,
At this hour, nobody opens door for anybody,
This is not a mosque where its doors are open any moment,
Where you can come late and move quickly to the first row,
This is the Tavern of Magians ("spiritual abode") and rinds dwell here,
There are Beauties, candle, wine, sugar, reed flute and songs,
(in this tavern there are) Muslims, Armenians, Zoroastrian, Nestorians, and Jews,
If you are seeking company of all that is found here,
You must become a dust upon the feet of everyone in order to reach your (spiritual perfection) goal”,
O Nezami! if you knock the ring on this door day and night,
You won't find except smoke from this burning fire,

Quinary ("Panj Ganj" or "Khamsa")

Nezami is best known for his five long narrative poems, which have been preserved. He dedicated his poems to various rulers of the region as was custom of that time for great poets, but avoided court life. Nezami was a master of the Masnavi style (double-rhymed verses). He wrote poetical works; the main one is the Panj Ganj (Persian: Five Jewels) "Quinary", also known by the Persian pronunciation of the same word in Arabic, Khamsa. The first of his five 'Treasures', called The Storehouse of Mysteries[10] was influenced by Sanai of Ghazna's (d. 1131) monumental Garden of Truth. The other ‘Treasures’ were medieval romances. Khusaw and Shirin, Bahrām-e Gur, and Alexander the Great, who all have episodes devoted to them in Ferdowsi's Book of Kings,[10] appear again here at the center of three of four of Nezami's narrative poems. The adventure of the paired lovers, Leyli and Majnun, is the subject of the second of his four romances, and derived from Arabic sources.[10] In all these cases, Nezami reworked the material from his sources in a substantial way.[10]

The Khamsa was a popular subject for lavish manuscripts illustrated with painted miniatures at the Persian and Mughal courts in later centuries. Examples include the Khamsa of Nizami (British Library, Or. 12208), created for the Mughal Emperor Akbar in the 1590s.

The Quinary(Five Treasures-Panj Ganj) includes the five Persian books of Nezami:

Makhzan al-Asrar

  • Makhzan al-Asrar (Persian: مخزن الاسرار) "The Treasury of Mysteries" (1163) (some date it 1176)

The ethico-philosophical poems of about 2,250 Persian distichs was dedicated to Fakhr al-Din Bahramshah, the ruler of Erzinjan. The story deals with such esoteric subjects as philosophy and theology. The story contains twenty discourses, each of them portraying an exemplary story on religious and ethical topics. Each chapter concludes with apostrophe to the poet himself containing his pen name.[36] The content of the poems are indicated in the heading to each chapter and are written in a typical Homiletics style.[36] The stories which discuss spiritual and practical concerns enjoin kingly justice, riddance of hypocrisy, warning of vanity of this world and the need to prepare for the after-life.[3] The general message of the discourse is that Nezami preaches the ideal way of life drawing attention to his reader of the supreme rank man among God's creatures and approaching of the end life and the necessity of man becoming aware of his spiritual destination.[36] In a few chapters he address the duties of a King, but as a whole he addresses himself to mankind in general[36] rather than his royal patrons. In the introduction, the poet provides an account of his solitary vigils, called Khalwat.[36] There is no indication that these were Sufi vigils, but are used as a literally fantasy on the duty of spiritually inclined poet he wanted to be.[36] In highly rhetorical style, the aim he pursues is to transcend the limitation of secular literature of the courts.[36] With this work, Nezami joins the destination of Persian poetry which had started with Sanai and was continued by others, in the first place by Attar.[36]

Not a romantic epic, "The Treasury of Mysteries" was translated into English by Gholam H. Darab in 1945.[39] After this early work, Nezami turned into narrative poetry.

Khosrow o Shirin

Khusrau stand on either side of the canal built to supply Shirin with the milk of goats and cows, taken from the Khamseh of Nizami

A story of pre-Islamic[26] Persian origin which is found in the great epico-historical poems of Shahnameh and is based on a true story that was further romanticized by Persian poets.[40] The story chosen by Nezami, was commissioned and dedicated to the Seljuk Sultan Toghril II, the Atabek Muhammad ibn Eldiguz Jahan Pahlavan and his brother Qizil Arsalan. It contains about 6,500 distichs in length, the story depicts the love of Sassanian Khosrow II Parviz towards his Armenian[41] princess Shirin. "Khusrow and Shirin" recounts the story of King Khosrow's courtship of Princess Shirin, and vanquishing of his love-rival, Farhad.[42] The story has a complex structure with several genres exploited simultaneously; and contains many verbal exchanges and letters, all imbued with lyrical intensity.[10] Khosrow endures long journeys, physical and spiritual, before returning to Shirin, his true love.[10] They are eventually married, but eventually Khosrow is killed by his son and Shirin commits suicide over the body of her murdered husband.[10] Pure and selfless love is represented here embodied in the figure of Farhad, secretly in love with Shirin, who finally falls victim to the king's ire and jealousy.[10]

The influence of Vis o Ramin is visible as the poem imitates a major scene (that of the lovers arguing in the snow) from Vis o Rāmin, as well as being in the same meter (hazaj) as Gorgāni's poem.[34] Nezami's concern with astrology also has a precedent in an elaborate astrological description of the night sky in Vis o Rāmin.[34] In turn, Nezami's great work had a tremendous influence on later authors and many imitations of this work were made.[40] With complete artistic and sturctual unity, the epic of Khosrow o Shirin turned to be a turning point not only for Nizami but for all of Persian literature.[16]

Layli o Majnun

A story of Arabic origin[43] which was later absorbed and embellished by the Persians.[26] The poem of 4,600 distichs was dedicated, in 1192, to Abu al-Muzaffar Shirvanshah, who claimed descent from the Sassanid King, whose exploits are reflected in Nezami's "Seven Beauties"(Haft Paykar). The poem is based on the popular Arab legend of ill-starred lovers: the poet Qays falls in love with his cousin Layla, but is prevented from marrying her by Layla's father. Layla's father forbids contact with Qays and Qays becomes obsessed and starts signing of his love for Layla in public. The obsession becomes so severe that he sees and evaluates everything in terms of Layla; hence his sobriquet "the possessed" (Majnun).[43] Realizing that cannot obtain union even when other people intercede for him, he leaves society and roams naked in the desert among the beasts. However the image of Layla was so ingrained in him that he cannot eat or sleep. His only activity becomes composing poetry of longing for Layla.[43] Meanwhile Layla is married against her will, but she guards her virginity by resisting the advances of her husband. Arranging a secret meeting with Majnun, they meet, but have no physical contact. Rather they recite poetry to each other from a distance. Layla's husband dies eventually which removes the legal obstacles to a licit union. However Majnun is so focused on the ideal picture of Layla in his mind that he had fled to the desert. Layla dies out of grief and is buried in her bridal dress. Hearing this news, Majun rushes to her grave where he instantly dies. They are buried side by side and their grave becomes a site of pilgrimage. Someone dreams that in Paradise they are united and live as a king and queen.[43] Nezami composed his romance at the request of the Shirvanshah Akhsatan. Initially, he doubted that this simple story about the agony and pain of an Arab boy wandering in rough mountains and burning deserts would be a suitable subject for royal court poetry and his cultured audience.[43] It was his son who persuaded him to undertake the project, saying: "wherever tales of love are read, this will add spice to them".[43] Nezami used many Arabic anecdotes in the story but also adds a strong Persian flavor to the legend.[43] He adapted the disconnected stories about Majnun to fit the requirement of a Persian romance.[44]

He Persianises[24] the poem by adding several techniques borrowed from the Persian epic tradition, such as the portrayal of characters, the relationship between characters, description of time and setting, etc.[45] and adapts the disconnected stories to fit the requirements of a Persian romance.[44]

The Story of Layla and Majnun by Nizami, was translated and edited by Dr. Rudolf Gelpke into an English version in collaboration with E. Mattin and G. Hill Omega Publications and published in 1966.[24] A comprehensive analysis in English containing partial translations of Nezami's romance Layla and Majnun examining key themes such as chastity, constancy and suffering through an analysis of the main characters was recently accomplished by Ali Asghar Seyed-Gohrab.[46]

Eskandar Nameh

  • Eskandar-nameh (Persian: اسکندرنامه) "The Book of Alexander" (1194) or (1196–1202)

The Romance of Alexander the Great" contains 10,500 distichs. There are differences of opinion on whether this was Nezami's last epic or the Haft Paykar.[47] The names of its dedicatees are uncertain but the ruler of Ahar, Nosart al-Din Bishkin b. Mohammad has been mentioned.[41] The story is based on Islamic myths developed about Alexander the Great, which derive from Qur'anic references to the Dhu'l-Qarnayn as well as from the Greek Alexander romance of Pseudo-Callisthenes. It consists of two books, Sharaf-Nama and Iqbal-nameh. The poem narrates the three stages in Alexander's life: first as the conqueror of the world; then as a seeker after knowledge, gaining enough wisdom to acknowledge his own ignorance; and finally as a prophet, traveling once again across the world, from west to east, and south to north to proclaim his monotheistic creed to the world at large.[10] The Sharaf-nama discusses the birth of Alexander, his succession to the throne of Rum (Greece), his wars against Africans who invaded Egypt, his conquest of Persia and his marriage to the daughter of Darius. The episode also discusses Alexander's pilgrimage to Mecca, his stay in the Caucasus and his visit to Queen Nushaba of Barda' and her court of Amazons. Alexander conquers India, China and the land of the Rus. The Sharafnama concludes with Alexander's unsuccessful search for the water of immortal life.[41]

The Iqbal-nameh is a description of Alexander's personal growth into the ideal ruler on a model ultimately derived, through Islamic intermediaries, from Plato's Republic.[41] He has debates with Greek and Indian philosophers (c.f. with Garshaspnama) and a major portion of the text is devoted to the discourses he has with seven Greek sages. The poet then tells of Alexander's end and adds an account of the circumstances of the death of each of the seven sages.[41] Nezami's image of Alexander is that of an Iranian[48] knight.

An English translation of the Sharaf-Nama by Henry Wilberforce-Clarke was published in 1881 under the title Sikandar Nama e Bara and is available online.[49]

Haft Paykar

  • Haft Paykar(Persian: هفت پیکر) "The Seven Beauties" (1197) (also called Bahram-Nama)

A pre-Islamic story of Persian[26] origin, it was dedicated to the ruler of Maragha, 'Ala' Al-Din korp Arslan. It is the story of Bahram V, the Sassanid king, who is born to Yazdegerd after twenty years of childlessness and supplication to Ahura Mazda for a child. The Haft Paykar is a romanticized biography of the Sasanian Persian empire ruler Bahram Gur.[47] His adventurous life had already been treated by Ferdowsi in the Shahnama, to which fact Nezami alludes a number of times.[3] In general, his method is to omit those episodes that the earlier poet had treated, or to touch on them only very briefly, and to concentrate on new material.[47] The poet starts by giving an account of the birth of Bahram Gur and his upbringing in the court of the Arab King No'man and his fabled palace Khwarnaq. Bahram whose upbringing is entrusted to Nom'man becomes a formidable huntsman. While wandering through the fabled palace, he discovers a locked room which contains a depiction of seven princesses; hence the name Haft Paykar (seven beauties). Each of these princesses is from the seven different climes (traditional Zoroastrian-Islamic division of the Earth) and he falls in love with them. His father Yazdegerd I passes away and Bahram returns to Persia to claim his throne from pretenders. After some episodes he is recognized as King and rescues the Persians from a famine. Once the country is stable, the King searches for the seven princesses and wins them as his brides. His architect is ordered to construct seven domes for each of his new brides. The architect tells him that each of the seven climes is ruled by one of the seven planets (classical planetary system of Zoroastrian-Islamic world) and advises him to assure good fortune by adorning each dome with the color that is associated with each clime and planet. Bahram is skeptical but follows the advice of the architect. The princesses take up residence in the splendid pavilions. On each visit, the king visits the princesses on successive days of the week; on Saturday the Indian princess, who is governed by Saturn and so on. The princesses names are Furak (Nurak), the daughter of the Rajah of India, as beautiful as the moon; Yaghma Naz, the daughter of the Khaqan of the Turks; Naz Pari, the daughter of the king of Khwarazm; Nasrin Nush, the daughter of the king of the Slavs; Azarbin (Azareyon), the daughter of the king of Morocco; Humay, the daughter of the Roman Caesar; and Diroste(wholesome), a beautiful Iranian princess from the House of Kay Ka'us. Each princess relates to the king a story matching the mood of her respective color.[47] These seven beautifully constructed, highly sensuous stories occupy about half of the whole poem.[47] While the king is busy with the seven brides, his evil minister seizes power in the realm. Bahram Gur discovers that the affairs of Persia are in disarray, the treasury is empty and the neighboring rulers are posed to invade. He clears his mind first by going hunting. After returning from hunt, he sees a suspended dog from a tree. The owner of the dog, who was shepherd, tells the story of how his faithful watchdog had betrayed his flock to a she-wolf in return for sexual favors.[47] He starts investigating the corrupt minister and from the multitude of complaints, he selects seven who tell him the injustice they have suffered. The minister is subsequently put to death and Bahram Gur restores justice and orders the seven pleasure-domes to be converted to fire temples[47] for the pleasure of God. Bahram then goes hunting for the last time but mysteriously disappears. As a pun on words, while trying to hunt the wild ass (gūr) he instead finds his tomb (gūr).[47]

Ritter, in his introduction to the critical edition describes it as: the best and most beautiful epic in New Persian poetry and at the same time . . . one of the most important poetical creations of the whole of oriental Indo-European literature.[47] The Haft Paykar is considered the poet's masterpiece.[3] Overall, in this masterpiece, Nezami illustrates the harmony of the universe, the affinity of the sacred and the profane, and the concordance of ancient and Islamic Iran.[5]

The story was translated to English in 1924 by Charles Edward Wilson.[50] A newer English rendering based on more complete manuscripts was accomplished by Professor Julia Scott Meysami.[3]

An excerpt (Original Persian):

گوهر نیک را ز عقد مریز وآنکه بد گوهرست ازو بگریز
بدگهر با کسی وفا نکند اصل بد در خطا خطا نکند
اصل بد با تو چون شود معطی آن نخواندی که اصل لایخطی
کژدم از راه آنکه بدگهرست ماندنش عیب و کشتنش هنرست
هنرآموز کز هنرمندی در گشائی کنی نه در بندی
هرکه ز آموختن ندارد ننگ در برآرد ز آب و لعل از سنگ
وانکه دانش نباشدش روزی ننگ دارد ز دانش‌آموزی
ای بسا تیز طبع کاهل کوش که شد از کاهلی سفال فروش
وای بسا کور دل که از تعلیم گشت قاضی‌القضات هفت اقلیم

English translation by Wilson:

Take not apart the good pearl from the string; from him who is of evil nature flee.
An evil nature acts consistently: have you not heard that Nature does not err?
The evil-natured man keeps faith with none; the erring nature does not fail to err.
The scorpion since it is by nature bad—to let it live's a fault, to kill it, good.
Seek knowledge, for through knowledge you effect that doors to you be opened and not closed.
He who shames not at learning can draw forth pearls from the water, rubies from the rock.
Whilst he to whom no knowledge is assigned—that person (you will find) ashamed to learn.
How many, keen of mind, in effort slack, sell pottery from lack of pearls (to sell)!
How many a dullard, through his being taught, becomes the chief judge of the Seven Climes!

Influence and legacy

Persian culture

The influence of Neẓāmi’s work on the subsequent development of Persian[51] literature has been enormous and the Khamsa became a pattern that was emulated in later Persian poetry (and also in other Islamic literatures).[51] The legacy of Nezami is widely felt in the Islamic world and his poetry has influenced the development of Persian, Arabic, Turkish, Kurdish and Urdu poetry amongst many other languages.

In Persian miniature, the stories in Nezami’s poems alongside those of Ferdowsi's Shahnama have been the most frequently illustrated literary works.[51] According to the Encyclopædia Britannica: Nezami is admired in Persian-speaking lands for his originality and clarity of style, though his love of language for its own sake and of philosophical and scientific learning makes his work difficult for the average reader.[1] Nezami composed his verses in Persian[52] and Western Encyclopedias such as Encyclopedia of Islam,[5] Encyclopædia Iranica,[53] Encyclopædia Britannica[1] and orientalists of many countries[54] consider Nezami as a significant Persian poet and hail him as the greatest exponent of romantic epic poetry in Persian literature.[55]

Amongst the many notable poets who have taken the Five Treasures of Nezami as their model may be mentioned Amir Khusro, Jalal Farahani, Khwaju Kermani, Mohammad Katebi Tarr-Shirini, Abdul Rahman Jami, Hatefi Jami, Vahshi Bafqi, Maktabi Shirazi, Ali-Shir Nava'i, Abdul Qader-e Bedel Dehlavi, Fuzûlî, Hashemi Kermani, Fayzi, Jamali[56] and Ahmad Khani.[citation needed] Not only poets, but historians such as Rawandi were also influenced by Nezami's poetry and used his poem in rendering history. Besides these, scores of poets have started their composition with the first line of the Makhzan al-Asrar.

According to Dr. Rudolf Gelpke: Many later poets have imitated Nizami's work, even if they could not equal and certainly not surpass it; Persians, Turks, Indians, to name only the most important ones. The Persian scholar Hekmat has listed not less than forty Persians and thirteen Turkish versions of Layli and Majnun.[24]

According to Vahid Dastgerdi, If one would search all existing libraries, one would probably find more than 1000 versions of Layli and Majnun.

Jami in his Nafahatol Ons remarks that: Although most of Nezami's work on the surface appear to be romance, in reality they are a mask for the essential truths and for the explanation of divine knowledge.

Jami in his Baharestan mentions that: Nezami's excellence is more manifest than the sun and has no need of description. Hashemi of Kerman remarks: The empire of poetry obtained its law and order from Nezami's beautiful verses and To present words before Nezami's silent speech is a waste of time.

Amir Khusro writes:
"The ruler of the kingdom of words, famed hero,
Scholar and poet, his goblet [glass] toasts.
In it - pure wine, it's drunkingly sweet,
Yet in goblet [glass] beside us - only muddy setting."

Western reception

Johann Wolfgang von Goethe writes:
A gentle, highly gifted spirit, who, when Ferdowsi had completed the collected heroic traditions, chose for the material of his poems the sweetest encounters of the deepest love. Majnun and Layli, Khosrow and Shirin, lovers he presented; meant for one another by premonition, destiny, nature, habit, inclination, passion staunchly devoted to each other; but divided by mad ideas, stubbornness, chance, necessity, and force, then miraculously reunited, yet in the end again in one way or another torn apart and separated from each other.

With regards to the recitation of his poetry, Peter Chelkowski states: "The memorization and recitation of their literary heritage has alway beens vital to Iranians, whose attitude towards the power of the written and spoken word is revential. Even today the national passion for poetry is constantly expressed over radio and television, in teahouses, in literary socities, in daily conversation, and in the Musha'areh, the poetry recitation contest. Nizami's work serves as a vehicle and a symbol of this tradition, for it unites universality with deep-rooted artistic endeavor, a sense of justice and passion for the arts and sciences with spirituallity and genuine piety. for richness and fineness of metaphor, accuracy, and profundity of psychological observation, and sheer virtuosity of storytelling, Nizami is unequalled".[16]

Nezami's story of Layla and Majnun also provided the namesake for a hit single by Eric Clapton, also called "Layla". Recorded with Derek and the Dominos, "Layla" was released on the 1970 album Layla and Other Assorted Love Songs. The album was highly influenced by Nezami and his poetry of unrequited love. The fifth song of Layla and Other Assorted Love Songs, "I Am Yours", was in fact a Nezami composition, set to music by Clapton.

In 2004, there was a conference on Nezami organized in the University of Cambridge. The book containing the proceedings of this conference was published under the title: "Nizami: A Key to the Treasure of Hakim " in 2011 by Leiden Press.[57]

wikipedia منبع:ویکی پدیا/

 

  nazarat()
dead forum|Anjoman-e morde‌hā  
Dustān-e man Qalam bān | Their pens safheye | mesr Rangbāreh | Colours About Antiquities | žarfsām A voice | Xod sedā Literature, poetry | Še’rābeh Xod-sahne bādān |director-1 Siaās Xān | Policys Afsāne‌ye do mard | g××× k safahaat | Oburche numberone1| sedāsouye sarnevešt Dān nāme | Traditional knowledge Kojāy Kohanā |whither Navāzin | Music Besyār andi‌šān | philosophy